روایت زندگی

برنامه رادیویی میزبان تابستانی – رادیو همبستگی (استکهلم)

فایل صوتی

با دورود به شما شنوندگان این برنامه. لیلا دانش هستنم و قراره که حدود یکساعت و نیم با شما از زندگی خودم حرف بزنم. از وقایع مهم در زندگی، درک ها و برداشت ها و مشغله ها. برای تسهیل این کار برای خودم، تصمیم گرفتم حرفام رو از روی متن بخونم. که امیدوارم از من بپذیرید. موزیک و ترانه هایی هم در لابلای برنامه خواهید شنید. ممنونم از اینکه پای صحبت من می نشینید.

********

چهار سال پس از اصلاحات ارضی، دهساله بودم و بچه بزرگ مادری با پنج بچه یک تا ده ساله. پدر کارگر کارخانه سیمان دورود بود در لرستان. ساکنین غیر بومی شهرهمه به نوعی با کارخانه سر و کار داشتند. بومی ها اگر به کارخانه راه نیافته بودند یا در انتظار شمول الطاف کارخانه بودند، یا میان تعلقات طایفه ای و سازمان رو به تغییر جامعه سرگردان. از میان آنان که در این گذر اجتماعی راه به کارخانه نیافته و شانس گذران زندگی بشکل دیگری هم نصیب شان نشده بود، کسانی بناچار در میانه شهر- کنار پل روی رودخانه ماربُره که شهر را به دوقسمت تقسیم می کرد به گدایی نشستند. یکی از این خانواده ها که پدر و مادر هر دو گدا بودند، دختری داشتند که شاید دو سه سال از من بزرگتر بود و برای کمک به خانواده رختشویی می کرد. خانه شان در کوچه ای کنار رودخانه بود که بعدها در ذهن من کوچه گدایان نام گرفت.

در بخش بزرگی از شهر از آب لوله کشی خبری نبود. قبل از اینکه به خانه های کوی کارگران کارخانه منتقل شویم، آب آشامیدنی را می خریدیم و مادر آب لازم برای شست و شو و نظافت و دیگر امور خانه را با تلمبه از چاه می کشید. در یک زمستان سرد آب حوض یخ زده بود واز چاه هم نمی شد آب کشید. مادر برای گذران امور خانه با مشکل مواجه شده و فرمان داده بود که دختر رختشوی کوچه گدایان را در خانه شان پیدا کنم و از او بخواهم که برای کمک به مادر لباس ها را به چشمه ای که کمی دورتر بود برده و بشوید.

در آستانه چیزی بنام خانه ایستاده ام. باید قبول کنم که ما که هفت نفری در یک خانه دو اتاق و نیمه زندگی می کنیم از این خانواده بسیار ثروتمندتریم. خانه ای از کاه گل و خشت های ترک خورده. درِ خانه پرده ای است از پتو و گونی های مچاله شده و کبره بسته. لحظه ای صبر می کنم تا چشمم به تاریکی درون این خانه خو بگیرد و بفهمم با که باید حرف بزنم. چند کاسه – قابلمه و کتری سیاه شده، یک چراغ خورا ک پزی فکسنی، یکی دو بالاپوش لری (چوقا) آویزان به دیوارو یکی دو تکه حصیر مندرس تمام وسایل این خانه است. پدر خانه قد بلند است و دولا دولا در خانه راه می رود. مادر هم مچاله شده در گوشه ای نشسته است. پیام را می رسانم و با احساس ناخوشایندی از این ماموریت بر می گردم. قرار گرفتن در آستان این خانه، اولین تصویر ماندگار در ذهن من بود از نابرابری، در قیاسی کودکانه با آنچه تا آنوقت دیده بودم

من در شیراز متولد شده ام و متاسفانه علیرغم علاقه ام به این شهر هیچگاه فرصتِ زندگی در بزرگسالی را در این شهر نداشتم و خاطرات شخصی ام از آن مربوطست به سال های سیاه اول دهه شصت در چند سفر کوتاه و سر زدن به خانواده. سالهای اوایل کودکی را در پی محل کار پدر در شرکت های وابسته به صنعت نفت و سد دز در آبادان، اندیمشک و دزفول بوده ام. و بعد پس از چند سال زندگی در لرستان، باز هم به آبادان برگشتیم. بیشترین جایی که در هویت یابی من و در زندگی ام تاثیر داشته همین آبادان است. در دورود کارخانه سیمان تجسم فرهنگی مدرن بود و زندگی در خانه های سازمانی کارگران عملا فاصله ای را میان این بخش شهر، و بخش دیگر که عموما روستایی بودند می انداخت. از همسایه و معلم مدرسه و همکلاسی های بومی همیشه می شد چیزهایی از درگیری ها و ناملایمات شنید که یا به حکومت وصل می شد یا مربوط بود به درگیری های طایفه ای.

لغت چریک را برای اولین بار درهمین سالها شنیدم. سالهای جنگ ویتنام و اخبار مقاومت چریک های ویت کنگ از رادیوی کوچک پدر. چریک با اعتراض و حق و سلاح کار داشت و همه اینها را میشد بفهمی نفهمی در محیط زندگی هم حس کرد. حکایت ها و ترانه های زیبایی که از شازده همسایه بختیاری مان با صدای دلنشین اش می شنیدیم همین ها را می گفت. وقتی ماهی سیاه کوچولو را در همان سالها خواندم ، یا آن جا که شاهد خیره شدن پسرک داستان صمد بر مسلسل، در پشت پنجره اسباب بازی فروشی شدم، و هیس هیس کردن هایی که در رابطه با این نوع حرف ها پیش می آمد همه نشان می داد که انگار میان آنها که من می شناسم رازی هست. چیزی که همه می دانند اما حرفش را نمی زنند: حرف از زور بود و گردن نگذاشتن به آن……ولی خود این زور چه بود و زورگو که بود؟ شاید مربوط بود به اخراج کارگری از کارخانه سیمان دورود که جرات کرده و در جریان بازدید شاه از کارخانه گفته بود شعبان بی مخ پشت سر شاه چه می کند؟ یا شاید مربوط بود به پرونده سازی برای آن دیگری که از ساعات کار طولانی (۱۴ ساعت) در کارخانه گفته بود….؟ خواب دیده بودم یا در بیداری شنیده بودم که کارگرانی حین کار از بالای سد دز پرتاب می شدند و می مردند؟ هر چه بود در همین سال ها که دوره ابتدایی تحصیلات من بود، فهمیده بودم که دوروبرم اعتراض، و جاهایی حتی سلاح حرف های برای گفتن داشته اند.

موزیک: محلی شیرازی

در آبادان، پدر در پروژه های وابسته به شرکت نفت کار می کرد: امیدیه، بیدبلند، بوشهر، ماهشهر، مارون، خارگ، لاوان، کمپولو و همه را نمی دانم. شرکت نفت پروژه هایی را به شرکت های خارجی می سپرد و کارگران شاغل در این پروژه ها از متخصص تا کارگر ساده عموما پروژه ای کار می کردند. حقوق کارگران در این نوع کارهای پروژه ای بیشتر از کارگران استخدام رسمی در شرکت نفت بود اما آنها طبعا از بسیاری مزایای دیگر محروم بودند و امنیت شغلی نداشتند. بهر حال مستقل از اینکه پدر در کدام پروژه غرق کار بود جای ثابت ما آبادان بود…. آبادان با شط و نخلستانش، با جزیره مینو و شبهای زیبایش، با بی خیال گشتن در کوچه های محلات کارگری، با شمشادهایی که مرز خانه ها را تعیین می کرد، با ریتم بندری و عربی چسبیده به شرجی و گرمایش، با لغات عاریه ای انگلیسی در زبان روزمره اش، و البته با عینک ریبان و دمپایی ابریش …. در عین حال آبادان با تمایزات روشن میان محلات کارگری – کارمندی و سینیوری، با باشگاه ها و کلوب های کارگری- کارمندی و سینیوری، حتی با سینماها و استخرهای کارگری- کارمندی – سینیوری از همان اول تقسیمات اجتماعی را در رابطه با شرکت نفت نشان می داد. آنها که خارج این تقسیمات قرار می گرفتند و در خانه های شرکتی نبودند را در دنیای کودکانه باید خارج از دنیای موجود می فهمیدی تا بعد که بزرگتر شوی و اگر خواستی داستان این تقسیمات اجتماعی را بنحو واقعی تری درک کنی. شهر آبادان بدلیل تاریخ دوره استعمار، فرهنگی متفاوت از شهرهای دیگر داشت. روابط و مناسبات مذهبی نبود ولی افکار سنتی و خرافی البته جای خود را داشت و اصلا هم کم نبود. در خانواده و اقوام نزدیک من هم مذهب چیزی بیشتر از نماز و روزه سالمندان دور وبر و فاتحه خوانی در مسجد نبود. در عین حال از وقتی بیاد دارم جزو دانسته ها بود که پیرامون ما کسانی به زندان رفته اند، کسانی همین الان در زندان هستند و باقی هم باید مواظب باشند که پایشان به آنجا نرسد.

پدر مصر بود که باید درس بخوانیم تا مثل او کارگر و بیچاره نشویم. شاید همین باعث شده بود که در کار مدرسه و تحصیل موفق باشم و دانشگاه و تحصیلات خودبخود افقی بود در مقابل من. از بعضی بزرگترها از وجود رادیوهایی علیه حکومت خبردار شده بودیم. به همراه برادر که دوسالی از من کوچکتر بود، درخیلی کارها کنار هم بودیم و بعدها در سال ۶۰ کشته شد، درحالی که چهارده ساله بودم به رادیوهای میهن پرستان و پیک ایران گوش می کردیم. و بعضی مطالب و آدرس فرستنده رادیو را روی کاغدهای کوچک می نوشتیم و درگرمای ظهر که معمولا کسی از خانه بیرون نمی آمد با ادامس روی ایستگاه اتوبوس و یا درهای آهنی کواترهای شرکت نفت می چسباندیم.

مثل بسیاری از هم نسلانم، دادگاه معروف گلسرخی ابهت سیستم سرکوب ساواک را برایمان شکست. اولین شعرهایم را در همین روزها نوشتم. هم تحت تاثیر این دادگاه و هم البته عاشق شدن بر پسری که چشمانش همان زیبایی و غرور نگاه گلسرخی را بیادم می اورد. با این دو واقعه در حیطه رشد شخصیت بزرگ شدم ودیگر سمت و سویی پیدا کرده بودم.

موزیک: فی روز (یا انا یا انا)

در دبیرستان فردوسی آبادان در رشته ریاضی درس می خواندم. شیفته ریاضیات بودم و شعر و ادبیات. چند نفری بودیم در یک محفل دخترانه ازدبیرستان فردوسی و سپهر. سخت مشغول کشف زندگی، یادگیری و نقادی و خلاف جریان بودن: خواندن رمان هایی که در دسترس بودند یا باکمی کند وکاو می شد از بزرگترها گرفت، کتاب های تاریخی و فلسفی، و البته شعر و بحث های کشاف در مورد آنچه می خواندیم محتوای رابطه ما در این محفل بود. در سال ۵۳ خبر کشته شدن عباسعلی شهریاری که به مرد هزار چهره معروف بود مثل بمب در آبادان ترکید. شهریاری با چند حلقه واسط به خانواده بزرگ ما وصل میشد. شنیده بودیم عصایی دارد که سلاح اوست و از وقتی در آبادان مستقر شده بود، جاهایی را می شناختیم که گاه گداری رفت و آمد می کرد. و ما هم در دنیای نوجوانی و خامی خود زاغ سیاهش را چوب می زدیم تا بلکه او را با عصایش ببینیم. حالا او بدست چریک ها کشته شده بود. چریک دیگر فقط ویت کنگ نبود. نزدیک تر آمده بود و ابهتی داشت.

در همین دوره دو معلم تاثیر زیادی برمن داشتند. یکی از بستگان بود و تن اش به تن حزب توده خورده بود. انسانی بسیار شریف، معلم ادبیات و مشوق ساکت من در نوشتن شعرها و انشاهای مفصلی که موضوعش را هم خودم انتخاب می کردم. دیگری اما متفاوت بود. او تهرانی بود. تازه به آبادان آمده بود و کسی او را نمی شناخت. محجبه و بهمراه همسرش که فکر می کنم مهندس نفت بود و هر دو در مصر آموزش دیده بودند. به من و چند نفر دیگر در کلاس که همفکر بودیم اعتماد کرد و کتاب هایی از شریعتی را برای ما می آورد. تا آن زمان هرچه در محدوده جهان بینی و هویت خود شناخته، و انتخاب کرده بودم هیچ ربطی به مذهب نداشت. کتاب های شریعتی اما حس رمانتیک غریبی داشت. تهییج می کرد و وقتی کتاب را می بستی چیز زیادی باقی نمی ماند، اما موجب درگرفتن بحث هایی در محفل دوستان همفکرم شد. با مختصر پول توجیبی از خیر خرید بستنی در گرما و شرجی آبادان گذشتم و چند کتاب از کتابفروشی خیابان زند خریدم، از جمله تاریخ اسلام در ایران و تاریخ اجتماعی ایران. و با کمک بزرگترهای محافل دوروبرم چند کتاب در مورد ماتریالیسم تاریخی و ماتریالیسم دیالکتیک … را هم تهیه کرده و خواندم. مساله برایم این شده بود که یا می توانم از مذهب با استدلال دفاع کنم یا باید با استدلال ردش کنم. با یک دوره مطالعه فشرده و تا حدی مناظره با همان خانم معلم فهمیدم که این در را برای همیشه باید ببندم. دراین پروسه اما فهمیدم به کجا تعلق دارم و کجا می خواهم بروم. دیگر راه و رسم آینده زندگی تا حدودی روشن شده بود. برایم مسجل بود که باید به آن رود جاری مبارزه که خبرهایش را می شنیدیم بپیوندم. آن رود کجا بود، نمیدانستم. بعضی از آنها که از من بزرگتر بوده و در جستجوی این رود سری هم به زندان زده بودند هنوز همانقدر جستجوگر بودند که من بودم. در این سال ها یعنی ۵۴ و ۵۵ اخبار مربوط به کشته شدن و درگیری با چریک های فدایی و مجاهدین که «خرابکار» معرفی می شدند مستمرا در روزنامه ها و اخبار تلویزیون بود. این علاوه بر توان سرکوب حکومت، از وجود مبارزه ای مستمر هم خبر می داد. و این بود که مهم بود. در میان همه ناروشنی ها، این روشن بود که دانشگاه آن دروازه ای است که نشانه هایی از این رود می دهد. در عین حال بهمراه دوستان همفکرو هم محفل، استقلال مان برایمان مهم بود. معنای این استقلال البته معلوم نبود ولی قرار نبود بشود ما را با معیارهای رایج جامعه ، با نجابت و دیده نشدن، و یا با حجم طلا و جواهرات محک زد. اینها طغیان علیه سنت ها و فرهنگی در جامعه بود که نه فقط با خرافات و مذهب سرو کار داشت بلکه آبشخور دیگرش فرهنگ مبتذل رایج در جامعه بود. فرهنگ بی مقدار زمان شاه، زن را بهمان شیوه ای می پسندید که در دیدگاه مذهبی رایج بود، ولی بدون حجاب.

************

پاییز ۵۵ دیگر در تهران بودم. دانشجوی مهندسی مکانیک دانشکده علم و صنعت و ساکن نارمک. بسرعت جذب فعالیت ها و روابط رایج دانشجویی شدم: کوهنوردی، فعالیت با گروه تئاترو بازخوانی کارهای برشت، خواندن انتشارات سازمان های موجود که اغلب دست نویس بود و همچنین جزوات ریزی که از خارج می آمد (شامل کلاسیک های مارکسیستی و نقد مشی چریکی) . از سازمان های موجود با حزب توده کاری نداشتم. با انشعاب در سازمان چریک های فدایی با سمتگیری به حزب توده درست در ابتدای ورودم به دانشگاه و بحث هایی که در مورد مشی چریکی در جریان بود، همه راه ها را بسته می دیدم. کشته شدن بهزاد و بهنام امیری دوان – چریک فدایی- در همین دوره که هر دو از بستگان بودند دیگر نمی توانست آنطور که معمول بود، مشوقی برای انتخاب این راه باشد. از آنجا که وصل شدن به یک سازمان سیاسی به آن راحتی که فکر می کردم نبود؛ در کنار درس و دانشگاه مشغول کار تدریس شدم در مدرسه ای در خاک سفید تهران پارس. همان منطقه ای که چند ماه بعد با بلدزرهای شهرداری ویران شد.

پاییز ۵۶ فضای جامعه در حال تغییر بود. با علاقه ای که به شعر و ادبیات داشتم، هیچکدام از شبهای انستیتوگوته را از دست ندادم . بفاصله کمی بعد از این وقایع، شب شعرخوانی سعید سلطانپور بود در دانشگاه صنعتی. عده زیادی در سالن اجتماعات جمع شده بودند. و گارد دانشگاه از ورود باقی که خارج سالن بودند ممانعت کرد و حتی خبر رسید که کسانی را گرفته اند. همین منجر به تحصن در دانشگاه شد. شبی بسیار بیادماندنی! برای بسیاری از ما که در محدوده سنی ۲۰ تا ۳۰ سال بودیم این اولین تجمع بزرگ از معترضینِ عموما چپ بود در یک محل. همه روابطی که میان دانشجویان تا آن زمان بدرجه ای باید با مراقبت و دور از چشمان کاوشگر ماموران ساواک باشد وارد مرحله ای دیگرشد. شخصا علاوه بر اینکه برخی دوستان هم دانشکده ای و یا کسانی را که در کوه می دیدم بشکل دیگری شناختم، در عین حال یکی از معلمان مدرسه ام در دورود را در این جمع پیدا کردم. او اهل بروجرد بود و بیاد داشتم که در مورد جشن های تاجگذاری شاه در کلاس چیزهایی می گفت وهمیشه اشعارزیبایی را برایمان می خواند که بعدها فهمیده بودم جزو ممنوعه ها بودند. تحصن دانشگاه صنعتی از این رو که اعتراض را هم در همان روز و هم فردایش بعد از ختم تحصن به خیابان کشاند، بسیار با اهمیت بود.

اعتراضات گسترش می یافت. رودی خروشان به حرکت درآمده بود که با آن رودی که من تصور می کردم تفاوت داشت. و در این حرکت عظیم نام خمینی و حواریونش جای چندانی نداشت. تا شاید اواخر سال ۵۶ که صف بندی مذهبی و غیر مذهبی ها مشخص تر شد. گسترش اعتصابات و تعطیلی های متناوب دانشگاه باعث شد که هم فرصت مطالعه بیشتر داشته باشم و هم بنوعی مستمرا در سفر میان آبادان و تهران و شهرهای دیگر باشم. در علم و صنعت یک اکیپ آبادانی بودیم که تقریبا در همه سفرهای آبادان – تهران همراه بودیم. ضمن دورود به این یاران ایام جوانی، بویژه یاد می کنم از حسن عجم که خطوط مصم چهره اش همیشه مرا بیاد مایاکوفسکی می انداخت. حسن را تقریبا دربسیاری از فعالیت های محلی دوره پیش از قیام در محلات کارگری آبادان، سوار بر دوچرخه اش با بلوز مکلون سورمه ای یا زرشکی اش در همه جا می دیدم. حسن بعدها بهمراه برادرش علی عجم که عضو شورای سراسری کارکنان نفت بود و همسر او، فریده یوسفی به سازمان رزمندگان پیوستند. حسن در سال ۶۰ و علی و فریده درسال ۶۲ اعدام شدند. بعدها در کردستان یادنامه هر سه نفرشان را برای پخش از رادیوی حزب کمونیست ایران، با اندوه فراوان نوشتم.

دانشگاه در این دوران تقریبا یک خط در میان تعطیل بود ولی روابطی که در جریان مبارزات در آن فضا ایجاد شده بود محکم تر از آن بود که با تعطیلی دانشگاه بی خاصیت شود. این را هم در ادامه سال ۵۷ و هم پس از آن تا انقلاب فرهنگی میشد دید.

موزیک: بندری

در اواسط تابستان ۵۷ بهمراه یک دوست هم دانشکده ای که اهل اصفهان بود از تهران به اصفهان رفتیم که در همان روزها شاهد اعتراضات گسترده ای بود. روز ۲۰ مرداد بود و اصفهان اولین شهری بود که درآن حکومت نظامی اعلام شده بود. تانک های چیفتن میدان های شهر را قرق کرده بودند. حکومت نظامی را پیشتر فقط در فیلم ها دیده بودیم. و حالا خودش اینجا بود، در مقابل اعتراضاتی که خاموشی نمی گرفت. در مرکز شهر شاهد بودیم که ناجی فرمانده نظامی اصفهان (که شباهت زیادی هم به آقا محمد خان قاجار داشت) با شلوار نظامیِ جمع شده در چکمه ها و دست های گره کرده پشت سر، در میدان نقش جهان بهمراه نوچه های عقبه دارش مشغول شناسایی کسانی بودند که در جریان اعتراضات، بازار را تعطیل کرده بودند. از اصفهان به تهران برگشتیم. و حالا ۲۸ مرداد و آتش سوزی سینما رکس. شوکی بزرگ. باتفاق همان دوست اصفهانی راهی آبادان شدیم. روز سوم بعد از اتش سوزی. در همان ابتدای ورود به شهر پارچه های سیاه زیر بساط میوه فروشی ها، از عزاداری تلخ شهر می گفت. کوچه محل سکونت خانواده ام هم عزادار بود. خانواده ای عزیزانی را در آتش سوزی از دست داده بودند. در قبرستان ابادان مادران و پدرانی را دیدیم که مشتی استخوان سوخته را بنام جسد فرزندشان چال می کردند. شهر مثل سیر و سرکه در گرمای وحشتناک مرداد می جوشید. و انگار چاره ای نداشت جز اینکه با جمعیت ده ها هزار نفریش بعد از مراسم در قبرستانِ آبادان، در راه پیمایی بسمت شهر با ماموران پلیس و ژاندارمری درگیر شود. گلوله و گاز اشک آور در گرما و شرجی مرداد بی ثمر بود. آبادان دیگر آرام نداشت.

ده دوازده روز بعد در تهران، ۱۶ شهریور: در این راهپیمایی از دادن شعارهای «تند» و از جمله در مورد اتش سوزی سینما رکس جلوگیری می شد. در پایان روز خبر دهن بدهن پیچید: فردا صبح، ۸ صبح – میدان ژاله. حکومت نظامی اعلام شد. میدان ژاله اما پر شد از کسانی که آمده بودند آنچه را روز پیش نتوانستند بگویند فریاد کنند. گارد همه جا را گرفته بود و نمی گذاشت صف تظاهرات راه بیفتد. شایع شد که دارند جلوی صف بحث و مذاکره می کنند. همه منتظر بودند و ناگهان صدای هلی کوپتر حدود ساعت ۱۰ صبح همه چشم ها را به آسمان گرداند. لوله مسلسل و حتی نوار آویزان فشنگ ها در دست ارتشی ای که از درون هلی کوپتر شلیک می کرد، براحتی قابل تشخیص بود. اولین کشته ها بر روی دست ها بلند شدند. صف به چند شاخه تقسیم شد و هر تکه اش در بخشی از محل براه خود ادامه داد. تمام منطقه تا عصر شاهد درگیری و تیراندازی بود.

همه جا حکومت نظامی شده بود ودرس و دانشگاه دیگر معنا نداشت. تقریبا از آبان ۵۷ تا مقطع انقلاب و سقوط شاه دیگر من در آبادان بودم. کارگران نفت بعد از سینما رکس اعتصاب کردند و در آبادان تظاهرات و اعتراضات مطلقا رنگ مذهبی نداشت. به یک دوره فشرده آموزش ماشین نویسی رفتم که برای برخی کارهای آن روزها لازم بود. دیگر تا قبل از سقوط شاه کار ما هر روز تظاهرات در محلات کارگری بود. در یک محل قرار می گذاشتیم. چند نفر در کوچه های دور و بر مراقب بودند که آمدن ماشین های گارد را خبر بدهند. بمحض آمدن گارد پراکنده می شدیم و در محل دیگری که از پیش معلوم کرده بودیم دوباره جمع می شدیم. در این دوره به همت بازگشت برخی از دانشجویانی که از خارج کشورآمده بودند چند گروه محلی در آبادان شکل گرفت. بجز «گروه یاران حیدر عمو اوغلی» که من هم با آنها کار می کردم، «گروه گلسرخی» را هم بیاد دارم. کار این گروه ها تکثیر و جمع آوری خبر ها بشکل اعلامیه، پخش آنها و تظاهرات روزانه در محلات بود و تقریبا همه شان بعد از انقلاب به سازمان های بزرگتر خط سه پیوستند. مواردی هم بود که برای پخش خبر و خبرگیری به شهرهای نزدیک رفتیم از جمله شرکت در تحصنی در نفتون مسجد سلیمان. این نوع فعالیت و البته دوره چند ساله زندگی در آبادان باعث شد که بتوانم بعد از تشکیل حزب کمونیست ایران در سال ۶۲، یک لیست از آدرس های محلات کارگری آبادان تهیه کنم. خانه های شرکت نفت معمولا در یک نظم هندسی قرار گرفته بودند با ترکیبی از ارقام و حروف الفبا. کافی بود نوع آدرس در چند محله را بدانی تا بتوانی تعداد خیلی زیادی از آدرس ها را بازسازی کنی. و البته نه با دقت صددرصد. تهیه این لیست بمنظور ارسال نشریات ریز شده از خارج کشوربود.

به اواخر ۵۷ می رسیدیم که استبداد خدایگان شاه تاجدار از در بیرون رفت و در هیات پاره دیگرش روحانیت، از پنجره بدرون آمد. زمستان اما داشت به آخر می رسید.

موزیک: سراومد زمستون

از اوایل اسفند ۵۷ دیگر به تهران بازگشتم. برای اولین بار در مراسم روز جهانی زن شرکت کردم. ابتدا در تجمعی در دانشگاه تهران و بعد تظاهراتی که علیرغم برف سنگین آن روز در شهربرپاشد. در همان ماه اسفند در ارتباط با سازمان پیکار قرار گرفتم و تردیدی نکردم که از یک گروه محلی جدا شوم و به یک سازمان سراسری بپیوندم. با بازگشایی دانشگاه ها درعین حال با دانشجویان مبارز هم کار می کردم. اما حالا دانشگاه پرشوردیگری در جریان بود که خواندن انبوه مطبوعات موجود را برای شرکت در بحث های زنده برای تعریف آزادی، و برای نگهداشتن آزادی ضروری می کرد. و البته وقت زیادی برای ترمودینامیک و ریاضی مهندسی نمی گذاشت. حتی در سفرهایی هم که به آبادان می رفتم مشابه همین فضا در دانشکده نفت بود. مشخصا در نوروز ۵۸ تا بازگشایی مجدد دانشگاه پاتوق هر روزه ما زمین چمن دانشکده نفت بود و همراهی با بحث های مفصل سندیکای کارگران پروژه ای آبادان..

هشت ماهی از انقلاب گذشته بود. بهمراه همسرم پس از ازدواج مان خانه ای در طبقه دوم ساختمانی در تهران نو گرفتیم. صبح یک روز جمعه در اوایل آذرماه 58 در خانه را بشدت کوبیدند. هادی غفاری در درگاه ایستاده بود و خانه در محاصره ماشین های کمیته و افراد مسلح حزب اللهی بود. هادی غفاری را پیشتر در سفری که به آبادان امده بود، دیده بودم. در جلوی یکی از ورودی های شرکت نفت (احتمالا گیت ۱۸) تجمعی بود در رابطه با چگونگی بازگشت به کار کارگران پالایشگاه. هادی غفاری در اینجا سخنرانی ای کرد که حاوی توهینی به یک کارگر بود و موجب خشم حاضرین شد. واکنش غفاری در مقابل اعتراضات حاضرین این بود که از زیر جلیقه ضد گلوله اش کلتی بیرون کشید و وسط پالایشگاه چند تیر هوایی شلیک کرد. جمعیت او را هو کردند و اعتراض بالا گرفت و نهایتا هم مجبورش کردند از کارگران عذرخواهی کند. باری غفاری گفت به ما گزارش داده اند که اینجا رفت و امد مشکوک هست و پیش از انکه من چیزی بگویم یکی از حزب اللهی های همراهش که جوانی شانزده هفده ساله بود گلنگدن زد و تیری هوایی شلیک کرد که سقف را شکافت و مردم بیشتری در کوچه جمع شدند. آنها به جستجوی مفصلی در خانه پرداختند و ما هم بسرعت از نحوه گشتن شان فهمیدیم که دنبال اسلحه می گردند. و تنها سلاحی که فت و فراوان در خانه داشتیم انواع واقسام نشریاتی بود که هنوز منتشر می شدند. همسر من از اعضای بخش منشعب مجاهدین بود و چهره ای نیمه علنی در دفتر پیکار در خیابان جمالزاده. با چنین هجومی به خانه مان دیگر ماندن مناسب نبود. خانه را تخلیه کردیم. چند روز بعد از این ماجرا خبر دستگیری گروه فرقان اعلام شد و احتمالا هجوم به خانه ما هم می توانست در زنجیره چک کردن جاهای «مشکوک» در این رابطه بوده باشد. تا پیدا کردن خانه ای دیگر، برای مدتی کوتاه مهمان مهناز متین و همسرش محسن فاضل شدیم. زنده یاد محسن فاضل هم از اعضای بخش منشعب مجاهدین بود و یکسال بعد در جریان تدارک سفر به فلسطین دستگیر و سپس در ۳۱ خرداد سال ۶۰ جزو اولین سری اعدام شدگان این سال سیاه بود.

علیرغم وجود فعالیت های علنی، فضای جامعه بتدریج سنگین تر می شد. درکنار پاکسازی در همه ادارات و مراکز کار، بحث در مورد پاکسازی دانشگاه از نیروهای چپ، عرصه تازه یورش حکومت شد. همان که انقلاب فرهنگی اش نامیدند. با بالا گرفتن فشار برای بستن دفاتر دانشجویی، در علم و صنعت جمعی بودیم که پلاکاردها را آماده کردیم و به دانشگاه تهران رفتیم. قرار بود آنجا محل مقاومت باشد. تمام محوطه دانشگاه در آن روزها پر بود از حزب اللهی های شرور که برخی از آنها را در مناظره های جلو دانشگاه می شناختیم. دانشگاه با حمله حزب الله شبیه میدان جنگ شده بود. وسایل دفاتر دانشجویی، و دسته دسته نشریه در هوا پخش می شد و بر شیشه های خرد شده روی زمین می نشست. علیرغم مقاومتی که شد دولت با زور سرکوب دانشگاه را بست و تعداد زیادی کشته در این ماجرا در شهرهای مختلف، نتیجه انقلاب فرهنگی دولت و صاحب نظران آکادمیکش برای بازسازی ارزش های نظام آموزشی بود. انقلاب فرهنگی اما آغاز تهاجم همه جانبه ای بود برای تسلط ایدئولوژیک حکومت بر جامعه که در حقیقت زیر ساخت سیاسی گسترده سرکوب های بعدی شد. با بسته شدن دانشگاه بسیاری از دانشجویان و از جمله من دیگر هرگز به دانشگاه باز نگشتند.

فعالیت سازمانی اما با شتاب در جریان بود و من در این دوره علاوه بر کار در بخش مونتاژ نشریه پیکار در کمیته ترویج با مسئولیت نسرین ایزدی هم کار می کردم. نسرین آن موقع باردار بود و بعدها فهمیدم که در سال ۶۰ او وهمسرش بهروز جهاندار ملک آبادی اعدام شدند. یادشان گرامی!

Music: Arleta Franklin- Respect

سی و یک فروردین سال ۶۰ در سالگرد انقلاب فرهنگی تظاهراتی برای بازگشایی دانشگاه ها توسط سازمان دانشجویان و دانش آموزان پیکار برگزار شد. محل تجمع جلوی دانشگاه تهران بود. حزب اللهی ها برای ممانعت از برگزاری تظاهرات با پرتاب نارنجک ساچمه ای به آن حمله کردند که به زخمی شدن جمع کثیری از شرکت کنندگان و کشته شدن سه نفر از جمله برادر من، ایرج منجر شد. من حدود بیست دقیقه ای بعد از انداختن نارنجک به محل رسیدم. و فقط توانستم بفهمم که درگیری شده و عده ای زخمی شده اند. خیابان مثل همان روزهای قبل از انقلاب شده بود و پر از لباس و کفش و وسایلی که اینور و انور پخش بودند. آشنایی را ندیدم که بتوانم خبربیشتری بگیرم و بسرعت به خانه رفتم. آنجا خبردار شدم که ایرج زخمی شده و او را به بیمارستان سینا برده اند. زمان جنگ بود و خاموشی ها. دم غروب بسرعت خود را به بیمارستان رساندم و فهمیدم که ایرج قبل از رسیدن به بیمارستان جان باخته بود. سه هفته قبل تر در یک دیدار نوروزی با هم در شیراز بودیم. اولین سفر من به شیراز و در میان خانواده بزرگ که اکنون بسیاری شان جنگ زده هایی بودند که از آبادان به شیراز آمده بودند. فردای روز انفجار نارنجک در کمتر از ۲۴ ساعت باز هم در شیراز بودم و برادر را بخاک سپردیم. وقتی به مبارزه علیه قدرتمداران و دستگاه سرکوب می پیوندی می دانی که بهایی دارد. اما معنای دقیقش را خصوصا اگر جوان باشی، تا وقتی که پای جان در میان آید خوب نمی دانی. با مرگ جوان مواجه شدن، با از دست دادن یک عزیز- یک فرزند، یا کسی که شاهد و ناظر زندگی تو بوده و یا برعکس، هم معنای مرگ و هم معنای زندگی برای همیشه تغییر خواهد کرد. و این هم بخش دیگری از عوارض سرکوب و کشتار است. این را تقریبا بیست سال طول کشید تا بفهمم نه برای اینکه عقلم نمی رسید. برای اینکه آنقدر شتاب وقایع سریع بود و آنقدر اعدام پشت اعدام، زندان، دستگیری، جنگ، بمباران و اختناق بود که یکی را هضم نکرده بعدی اتفاق می افتاد. در بازگشت به تهران طبعا جزو اولین کارها این بود که بهمراه چند تن دیگر از دوستان و از جمله پوران بازرگان به خانه آذر مهرعلیان که او هم در نتیجه پرتاب نارنجک کشته شده بود، برویم. نفرسومی که در این ماجرا کشته شد مژگان رضوانیان ۱۶ ساله بود که مدتی در کوما بود و بالاخره جان باخت. شرح ماوقع ماجرای پرتاب نارنجک و حواشی آن چند سال پیش در مقاله ای بنام نارنجکی کوچک، پیش درآمد انفجاری بزرگ، بقلم مهناز متین و سیروس جاویدی در مجموعه گریز ناگزیر منتشر شد. و تا جایی که من میدانم همین حالا هم جمعی از حاملین این ساچمه ها مشغول تهیه مستندی در مورد این ماجرا هستند.

ده روز بعد مراسم اول ماه مه بود که آن هم تبدیل شد به یک جنگ خیابانی بتمام معنا. میدان انقلاب پر بود از پرچم های سرخ. صف بسختی توانست راه بیفتد. حزب الله با تمام قوا آماده بود تا از راه افتادن تظاهرات جلوگیری کند. تنها ده روز پیش چند صد متر پایین تر در چنین صفی نارنجک انداخته بودند و اکنون تعداد بیشتری آمده بودند تا اول مه را برگزار کنند. حزب الله با زنجیر و چماق و چوب وکف بر دهان در خیابان می غریدند و تظاهرکنندگان با حلقه کردن دست ها، دو صف در دو سوی جمعیت شکل دادند و صف راه افتاد بسمت جنوب در خیابان کارگر. حرکت ولی کند بود. جمعیت برای هر قدم باید با اوباش حزب الله درگیر می شد تا سرانجام در یک درگیری شدیدتر صف تظاهرات در نزدیکی های چهارراه نواب از هم گسیخت. و جنگ و زد و خوردهای پراکنده به کوچه ها و خیابان های اطراف کشید. حضور در خیابان ها دیگر با پیشتر تفاوتی اساسی داشت.

در عرصه فعالیت سازمانی تنگ شدن فضا و حملات آشکاری که در همه جا در جریان بود رعایت مسائل امنیتی را عاجل تر می کرد. دفتری داشتیم در خیابان ویلا مشرف به میدان فردوسی که محل تهیه و آماده کردن نشریه پیکار بود. من مسئول این بخش بودم و تنی چند از رفقای تحریریه هم از جمله تراب حق شناس و محمد نمازی به آنجا رفت و آمد می کردند. در همین ساختمان از نوع رفت و امد و تیپ هایی که در آسانسور می دیدیم حدس می زدیم که یک جمع دیگر اینجا هستند که آنها هم تحت پوشش کار اداری، مشغول فعالیت سیاسی هستند. و این می توانست خطرامنیتی داشته باشد. روز ۷ تیر دفتر حزب جمهوری اسلامی منفجر شد. و بعضی مان در خیابان ها تا به همین محل برسیم دیده بودیم که کسانی از وابستگان مجاهدین آشکارا در خیابان شیرینی پخش می کردند. یکی از رفقا هنگام وارد شدن در آسانسور (در همین دفتر خیابان ویلا) با فردی مواجه شده بود که به رفیق ما برای واقعه ۷ تیر تبریک گفته بود. رفیق مان سراسیمه آمد و ماجرا را گفت و با همه آنچه دیده بودیم دیگر تردیدی نبود که باید دفتر را تخلیه کنیم وکردیم. در همین دوره بسیاری، در گشت و کنترلِ اتفاقی در خیابان ها دستگیر می شدند. و سازمان مقرر کرده بود که با بی سیم روی خط ارتباطات کمیته و گشت های خیابانی برویم و بفهمیم در کدام مسیرها درگیری یا گشت و کنترل هست تا برای نقل وانتقالات مهم و حساس از آن مسیرها رفت و امد نکنیم. قریب یک ماه بعد از تخلیه دفتر مذکوربود که یک روز حدود ساعت ۵ و ۶ بعداز ظهر روی پشت بام مشغول کنترل بی سیم بودم که از حرف ها متوجه شدم جایی درگیری شدیدی درجریان است. بنظرم رسید که نزدیکی های میدان فردوسی است. فردای آن روز به همان محل رفتم. می خواستم بدانم آیا حدس مان درست بود یا نه. کوچه ظاهری غیرعادی داشت. نزدیک تر که رفتم دیدم دیوار ساختمان از جای گلوله مشبک شده بود. در این ساختمان مجاهدین بودند که با کمیته درگیر شدند و مطابق خبر روزنامه ها یکی از آنها هم که از قسمت پشت ساختمان بسمت سفارت شوروی فرار کرده بود همانجا علیرغم پرتاب نارنجک، کشته شده بود.

Music: Bob Dylan- Everything is Broken

اولین ضربه گسترده به سازمان پیکار در بخش انتشارات و تدارکات سازمان در تابستان ۶۰ بود که تقریبا همگی دستگیر شدند. از میان آنها یکی دو نفر بودند که خانه ما را می شناختند. خانه را با همه اسباب و اثاثیه رها کردیم و هر کدام موقتا جایی برای زندگی پیدا کردیم تا در فرصتی برای تخلیه خانه بازگردیم که البته هیچوقت هم این فرصت را نیافتیم. دیگر آخرین روزهایی بود که می توانستی نزد آشنایی بروی. موقتا بهمراه رفیق دیگری در خانه یکی از رفقای شبکه ارمنی های سازمان جاگیر شدیم. چند روزی بیشتر نگذشته بود که خبر آمد که برای یکی دونفرشان مشکلی پیش آمده و از انجا که آنها رابطه گسترده علنی با هم داشتند، خانه دیگر جای امنی نبود. قرار شد به جای دیگری برویم. سراغ آشنایی رفتم که همسرش از زندانیان زمان شاه بود. همینکه وارد شدم گفت که در اداره همسرش شدیدا دارند پاکسازی می کنند و ماندن من در آن خانه درست نیست. از همان راهی که آمده بودم برگشتم و دیدم که آن رفیق دیگرمان هم برگشته است. او قصد داشت شب را در ماشینی در میدان آزادی بگذراند ولی شدت فضای پلیسیِ محل، خودش می توانست خطرناک باشد. و حالا این ریسک را بر ماندن در خیابان باید ترجیح می دادیم.

باز هم مجبور شدیم در همان روزهایی که صبح ساعت ۷ رادیو لیست های بلند از اعدامیان را اعلام می کرد دنبال خانه بگردیم. اعلام لیست اعدامیان (که تا ۱۱۰ تای آن را در یک نوبت بیاد دارم) و اسامی اعدامیان را که تک تک می گفتند در ایجاد رعب و وحشت بسیار موثر افتاده بود. و در این شرایط خانه پیدا کردن کار ساده ای نبود. تا خانه دیگری بگیریم و مستقر شویم یک ماهی طول کشید. و سازمان پیکارهم دیگر مقرر کرده بود که خانه های مرکزی سازمانی مسلح باشند تا در صورت حمله و دستگیری لااقل امکان دفاع از خود وجود داشته باشد. در خانه جدید در میدان فوزیه از اوایل پاییز مستقرشدیم. اواسط بهمن ماه رفیق رحمان سپهری (بهرام – عضو کمیته مرکزی) برای شرکت در جلسه کمیته مرکزی از خانه بیرون رفت ولی بسرعت بازگشت و گفت دایی (علیرضا سپاسی آشتیانی) و سهراب (حسین روحانی) سر قرار نیامدند. در شرایط آن روز این مساله طبعا نشان از خطر دستگیری داشت. قرارهای رزرو اجرا شد. بازهم کسی نیامد. آنچه را که نباید بهیچوجه در خانه می ماند تخلیه کردیم و تلاش کردیم با آرایش جدیدی برای حفظ رابطه ساکنین همین خانه سعی کنیم از دیگران خبر بگیریم. بفاصله یکی دو روز معلوم شد که ازمسعود جیگاره ای (جلیل) عضو سوم کمیته مرکزی و همسرش منیژه هدایی که بتازگی ازدواج کرده بودند و چند تن از کادرهای کمیته تهران هم خبری نیست. ولی رژیم خبر را اعلام نمی کرد و این می توانست تنها این معنا را داشته باشد که هنوز سر نخ هایی دارند که می خواهند دستگیری ها را کامل تر کنند.

باز هم باید دنبال جایی می گشتیم و این بار هم تخلیه خانه بسیار سخت تر بود و هم پیدا کردن جایی برای ماندن چه موقت و چه دائمی. بهمراه همسرم به خانه یکی از رفقای نیمه علنی پیکار رفتیم. کمک آنها در آن شرایط سخت بسیار قابل ستایش بود. من در این زمان باردار بودم و شب از نیمه نگذشته بود که با صدای رگبار مسلسل بیدار شدیم. به این خانه چشم بسته آمده بودیم و هیچ نمیدانستیم کجا هستیم. فردا اما روشن شد. خانه ای که مورد تهاجم واقع شده بود متعلق بود به سازمان مجاهدین خلق و در زعفرانیه. شب در تلویزیون چهره کثیف لاجوردی را دیدیم که در حالی که فرزند خردسال رجوی و اشرف ربیعی را بغل کرده بود میان جنازه ها می چرخید. بچه را بر سر پیکر مادر می برد و می گفت که نمی گذاریم این مثل شما بشود. وهیچ لازم نبود باردار باشی تا این صحنه فجیع را ببینی و به زمین و زمان چنگ نیاندازی که: از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.

آن روزها دقیقا نمی دانستیم ابعاد اتفاقاتی که می افتد چقدراست. فقط معلوم بود که دستگیری در خیابان و در خانه های تیمی دسته دسته اتفاق می افتد و اعدام ها هم دسته دسته. برای پیدا کردن خانه ای جدید دست بکار شدیم. دستگیری اعضای کمیته مرکزی، سازمان را که در جریان اختلافات سیاسی به سه شاخه تقسیم شده بود بسرعت در معرض فروپاشی قرار داد. اطلاعیه مالک و مستاجرهم صاحبخانه ها را در اجاره دادن خانه ها دست به عصا کرده بود. بزحمت خانه ای در نظام آباد پیدا کردیم و آماده انتقال به آن. نزدیک نوروز بود و پیش از اینکه خانه را تحویل بگیریم جایی نداشتیم. چهار پنج نفری که قرار بود در این خانه باشیم برای دور بودن از فضای پلیسی و تعقیب ها درتهران برای یک سفر چند روزه به بندر عباس رفتیم. دربازگشت در میانه راه شبی را در مسافرخانه ای در یزد گذراندیم. اخبار ساعت هشت شب خبر از ضربه به سازمان فداییاان اقلیت داد. اواخر سال شصت بود و دیگر معلوم بود که خبرهایی که از تصمیمات دولت برای یکسره کردن کار اپوزیسیون از ابتدای این سال می آمد همگی دیگر تقریبا بوقوع پیوسته اند.

موزیک: فرهاد- یه شب مهتاب

دستگیری ها، اعدام ها و شوهای تلویزیونیِ نفس گیر به سال ۶۱ هم رسید. در جریان اختلاف درونی سازمان، ما متعلق به آن شاخه ای بودیم که خود را پیکار کمونیست نامید. جمع مرکزی این جریان شهرام باجگیران، مهرداد درویش پور، رحمان سپهری، من و یک رفیق دیگر (که احتمالا در ایران است)، بودیم و تقریبا نصف این جمع در یک خانه با هم زندگی می کردیم. ما نشریه ای هم به همین نام پیکار کمونیست منتشر می کردیم و تلاش کردیم ارتباط با رفقایی را که هم خط ما بودند در شهرهای مختلف حفظ کنیم. از مدت ها پیش و برمتن مباحث درونی سازمان، ما به مواضع اتحاد مبارزان کمونیست و جریان تشکیل حزب با کومه له سمپاتی داشتیم.

و حالا زایمان هم دیگر نزدیک می شد و شنیده بودم که کسانی را وقت مراجعه به زایشگاه یا بیمارستان دستگیر کرده بودند. دوستی قدیمی داشتم که ماما بود. سراغ او رفتم و وقت زایمان با کمک او و با آماده بودن برای اینکه لحظه ای اضافه درمحیط و اطراف بیمارستان نباشیم، پسرم ایرج متولد شد. بدلیل محظورات زندگی در خانه مخفی سازمانی، برای مراقبت های لازم پس از زایمان هم همین دوست نازنینم تا وقتی که لازم بود، مرا در خانه خود می پذیرفت. از شرایط کمبود مواد غذایی و کوپن و جیره بندی پوشک و شیر بچه و…. در شرایط جنگی دیگر نمی گویم. در آن روزهای سخت و سیاه، تولد این بچه بیش از هر چیزدیگری از تداوم زندگی می گفت. شرایط اما سخت تر می شد. در تلاش برای پیوستن به پروسه تشکیل حزب قرار شد که ما- جمع پیکار کمونیست به کردستان برویم. برای ما این سفر بنا بود سفری چند ماهه باشد. و بردن بچه برای چنین سفری مناسب نبود. مثل بخش اعظم چپ تصور غالب مان این بود که حکومت اسلامی باین شکل نخواهد توانست بماند و این وضعیت پایدار نیست. مقدمات سفر به کردستان آماده شد. پسر را در حالی که هشت ماهه بود، تازه می شناخت و واکنش نشان می داد به خانواده من سپردیم تا چند ماه بعد برگردیم. و این چند ماه شد هشت سال. یکی از روزهای هفته اول فرورین ۶۲ از آخرین خانه در شادشهر، راهی ترمینال غرب تهران شدیم. در آنجا زنده یاد شهرام باجگیران را برای آخرین بار ملاقات کردیم و با راهنمایی رفیق رابطمان با کومه له عازم کردستان شدیم.

سفر به کردستان هم درآن روزها خود ماجرایی بود. بخشی از کسانی که برای ترک ایران بسمت مرزها رفته بودند از همین سمت و از طریق ترکیه و یا کردستان اقدام می کردند و بهمین دلیل بساط پست های گشت و مراقبت میان راه گرم بود. بعد از خلاصی ازچند پست گشت و مراقبت، صبح زود به مهاباد رسیدیم. داده رخشنده عضو کومه له ما را به خانه خود برد. یک استکان چای سرپایی و پوشیدن لباس کردی و ماشینی هم حاضر بود. بعد از طی مسافتی وارد منطقه آزاد کردستان شدیم. سه روز راه رفتیم. فروردین بود وبرف ها هنوز آب نشده بود. اما عطر بهار را می توانستی استنشاق کنی. شاید بعد از اختناق خونینی که دهه شصت با خود آورده بود این اولین بار بود که بعد از مدت ها می شد چشم بر طبیعت بدوزی، بر آن مکث کنی و در ذهنت آنچه را که گذشته بود، روی دور آهسته ببینی. از همان اولین حمله به کردستان حمایت از مقاومت کردستان یکی از کارهای مهم بود. کردستان سنگر انقلاب شده بود و حالا ما در این شرایط با نیت تشکیل حزب برای پیش رفتن، از سنگرهای پیشین مان درخیابان ها پس نشسته بودیم. پیشروی بود یا عقب نشینی؟ یا نپذیرفتن شکست برای ایستادن و ماندن و پیش رفتن های بعدی، همانطور که در خانه های سازمانی بنا نبود دست بسته تسلیم شویم. بهار بود و گله های گوسفندان در مزارع می گشتند. بره های کوچک تند و فرز و با اشتیاق دنبال مادرانشان بودند و شیر می خواستند. تا دو روز پیش پسرک من هم می توانست در جستجوی مادر طلب شیر کند. اشک از چشمانم می ریخت و شیر از سینه های تب کرده ام سرریز می کرد.

Music: Cornelis Vreeswijk- Turistens Klagan

ترانه ای بود از کورنلیس وِرس ویک ترانه سرای کمونیستِ هلندی الاصلِ ، که در جریان جنگ دوم به سوئد مهاجرت کرد. این ترانه را بارها از صدای حزب کمونیست ایران پخش کردیم و من همیشه آن را بخاطر فضای شاد و کودکانه اش بیاد پسرم گوش دادم بدون اینکه در آن زمان کلامی سوئدی بدانم.

حزب کمونیست ایران در شهریور ۶۲ تشکیل شد. و زمان زیادی طول نکشید که خبر رسید رفقای ما درتهران یعنی رفقایی که با پیکار کمونیست کار می کردند، دستگیر شده اند. و در نتیجه بازگشت پس از شش ماه منتفی شد. دولت حمله گسترده ای را برای بازپس گیری باقیمانده مناطق آزاد در سردشت وپیرانشهر آغاز کرد. ارتفاعات آلان مرکز این جنگ بزرگ بود. با از دست رفتن این منطقه و پس از چند روز اقامت موقت در روستای گاکه بر سر مرز ایران و عراق، از رودخانه مهیب مرزی شبانه گذشتیم و وارد کردستان عراق شدیم. صدام حسین از مدت ها پیش مناطق مرزی روستاهای کردستان را می سوزاند و مردم را وادار به کوچ اجباری می کرد. تا وقتی که هنوز در ایران بودیم بارها و بارها این زمین سوزی ها را شاهد شده بودیم. و حالا ما درآن سوی مرز در مناطق سوخته مشغول اسکان یافتن بودیم. از روستای پیشین چشمه آبی باقی بود. استقرار باید حول این چشمه صورت می گرفت. همان شب اولِ رسیدن به آنسوی مرز، در میان خاک و خل باقی مانده از سوختگی روستا، زیر سقف یک پل ویران شده، زنی بچه اش را بدنیا آورد. بچه اما زنده نماند. مریضی دستجمعی روزهای بعد نشان می داد که محیط آلوده تر از آن بود که بچه تاب بیاورد و ببیند که می شود در نبرد با مار و عقرب و سرمای خشک، این آبادی ویران شده را به محلی برای اسکان تبدیل کرد.

در سه سال اول اقامت در کردستان هنوز دنبال راهی و زمان مناسبی برای بازگشت به ایران بودم. و هر بار اخبار دستگیری ها و اعدام ها و خطرات بازگشت، مساله را منتفی می کرد. امکان مکاتبه پستی و تلفن و …. هم که اساسا منتفی بود. حتی تماس از طریق خانواده های کرد که رفت و آمد برایشان راحت تر بود سخت تر از آن بود که تصور می کردم. و به این ترتیب اقامت شش ماهه، هشت ساله شد. در این سالها من عمدتا در رادیوی حزب کمونیست ایران کار می کردم. بازگویی داستان زندگی درکردستان در اردوگاه های لب مرز، چگونگی استقرار، فعالیت های گردان های پیشمرگه، توپ باران های گاه و بیگاه حکومت اسلامی، بمباران های هر دو حکومت ایران و عراق، بمباران شیمیایی و البته طبیعت زیبای کردستان…. خود حکایتی طولانی است. بسیاری در این مورد نوشته و گفته اند و من از میان این وقایع می خواهم کمی ازدوره بمباران ها بگویم.

از سال ۶۶ فشار بر دولت های ایران و عراق برای ختم جنگ بطور فشرده ای در جریان بود. بهمین دلیل هر دو دولت می خواستند هرچه در توان دارند بکنند تا در معاملات با دست پرتری ظاهر شوند. برای هر دو دولت هم روشن بود که ختم این جنگ طولانی، می تواند آغاز تلاطماتی در داخل کشورشان باشد و هر دو مصمم بودند که پیش از رسمی شدن قراردادهای بین المللی، هر چه می توانستند علیه اپوزیسیون خودی بکنند. عملیات انفال را صدام از اواخر سال ۶۶ (اوایل سال ۸۸ مسیحی) برای پاکسازی مناطق کردستان در دستور گذاشته بود. ایران هم (علاوه بر ماجرای کشتار ۶۷ در زندان ها) مستمرا با بمباران مناطقی که اپوزیسیونِ عمدتا چپ، مستقر بودند آخرین تلاش ها را برای خلاصی از مخالفین می کرد.

سال ۶۷ تا اعلام ختم جنگ ایران و عراق: رژه هواپیماهای هر دو طرف در خط مرزی – و کشتار و کشتار و کشتار- که فضایی حقیقتا سوررالیستی ایجاد کرده بود. تنها چند ماه پیشتر در اسفند ۶۶ صدام حلبجه را بمباران شیمیایی کرده بود و درست در همان دوره گردانی از رفقای پیشمرگ کومه له که قصد ورود به ایران را داشتند در همین منطقه در معرض بمباران شیمیایی قرار گرفتند. از شروع اولین بمباران اردوگاه مرکزی توسط جمهوری اسلامی، روزها از اردوگاه خارج می شدیم و شب ها برای ضبط برنامه های رادیو بر می گشتیم. وقت هایی هم بود که البته تمام مدت در کوه ها و دره های اطراف اردوگاه بودیم و محروم از همان امکانات محدود زندگی. اوایل بهار، و هنوز شبها بسیار سرد بود. اگر شانس داشتی و توانسته بودی یک گونی پلاستیکی گیر بیاوری؛ این می شد فرش یا تشک زیرت و بعد هر چه داشتی می پوشیدی و می خوابیدی. برای گرم نگهداشتن خود باید چنان مچاله می شدی که چشم بر آسمان پر ستاره و زیبای شب های کردستان می بستی. در این روزها البته گاه گاهی هم فرصت می شد که شکوفه های بهاری را دریابی و از یاد نبری که بهار باز هم آمده است. در جریان عملیات انفال و حملات جنون آمیز صدام به کردستان دیگر طوری شده بود که بنظر می رسید از بمباران شیمیایی گریزی نیست. علاوه بر تجهیزات معمولی یک پیشمرگه همه یکی یک دست لباس (بلوز و شلوار) پلاستیکی گرفته بودیم که مخصوص محافظت در موقع بمباران شیمیایی بود و همیشه باید همراه می داشتیم، تا وقتی هواپیمایی در آسمان ظاهر می شود بسته به اینکه بمبش شیمیایی است یا خوشه ای خود را آماده کنیم. دریکی از همین روزهای بهاری بود که نیروهای عراقی اردوگاه رادیو را (اردوگاه سرسبز بوتی) بمباران شیمیایی کردند. غروب حدود ساعت شش و نیم عصر. در آن روزها در بخش هایی از کردستان عراق که مردم حضور داشتند بارها می دیدی که وقتی هواپیما می آمد مردم آرزو می کردند بمب معمولی و خوشه ای باشد و نه شیمیایی. برای مقابله با بمب شیمیایی در خانه های روستاییان در اردوگاه دیگری دیده بودم که پتوی کلفتی را (مثل همان پتویی که حکم درِ خانه را در کوچه گدایان دورود داشت) جلوی درخانه آویزان می کردند و آن را خیس نگاه می داشتند تا از ورود سموم شیمیایی بدرون خانه جلوگیری کند. همین کار را آن لباس های ویژه ما قرار بود بکند، که البته روز حادثه کمتر کسی توانست از آن استفاده کند. از صدای ترکیدن بمب و تفاوتش با بمب های دیگر اکثرا درجا فهمیدیم که شیمیایی است. در همان ساعات اول شب پیکر چند رفیق در جاهای مختلف اردوگاه دیده شده بود ولی برای دانستن همه ماجرا باید تا فردا صبر می کردیم. فردای آن روز بهمراه یکی از رفقای رادیو قرار شد به داخل اردوگاه برویم تا وسایل اتاق ضبط را به دره پشت اردوگاه منتقل کنیم. در تمام سال هایی که من در رادیو کار می کردم این شب اولین باری بود که نمی توانستیم برنامه تهیه شده در همان روز را روی آنتن ببریم و در نتیجه برنامه اضطراری ای را که برای چنین وقت هایی آماده کرده بودیم، پخش شد. بهر حال حدود ظهر لباس های مخصوص را پوشیدیم، یک حوله خیس جلوی صورت مان گرفتیم و به داخل اردوگاه، که تماما مسموم بود رفتیم. در میانه اردوگاه لحظه ای ایستادیم تا بر تپه های مشرف به اردوگاه اثر سوختگی ناشی از بمب شیمیایی را ببینیم. آخر مگر چندبار در زندگی می شود و یا باید شاهد چنین صحنه هایی شد؟ در این لحظه توقف، سکوت مطلق حاکم بود. صدایی از زندگی شنیده نمی شد. نه پرنده ای، نه جیرجیرکی نه حتی صدای برگ درختان. مطلقا هیچ صدایی شنیده نمی شد. صدها نفر مسموم و ۲۳ نفر کشته. یادشان گرامی!

و از فردای آن روز دیگر برنامه های رادیو را در غاری در دره پشت اردوگاه ضبط می کردیم، بدون سه رفیق گوینده و اپراتوری که در این بمباران از دست داده بودیم . حالا برنامه رادیو را در فاصله پرواز هلی کوپترها و هواپیماهای جنگی ضبط می کردیم. جنگ همه با هم در اوج خود بود. صدای درگیری های پیشمرگان کرد عراق با نیروهای صدام را که در کوه های نزدیک اردوگاه بودند می شنیدیم. و دیگر نمی توانستی بفهمی که هواپیمای کیست که می آید و کیست که می زند یا می خورد… بمباران از جانب ایران بعد از این هم ادامه یافت تا کمی قبل از اعلام رسمی ختم جنگ در مرداد ۶۷ .

Musci: Rojin- Kevokim

ختم جنگ ایران و عراق به صلح پایداری در منطقه تبدیل نشد. صدام به کویت لشکر کشید و سایه شوم جنگ یک بار دیگر تمام منطقه را گرفت. آمریکا اکنون با آغازفروپاشی بلوک شرق در تلاش بود که جهان تک قطبی را شکل دهد. و نظم و نظام منطقه خاورمیانه را هم تماما زیر نظر بگیرد. تهدید صدام توسط آمریکا و نزدیک بودن لشکرکشی به عراق، بمذاق ناسیونالیسم کرد خوش آمد و این بازتاب خود را نه فقط در کردستان عراق که در کردستان ایران هم نشان داد. حزب در راستای این تحولات منطقه ای دچار اختلافات سیاسی گسترده ای شد. من درست دو هفته پیش از حمله آمریکا به عراق (جنگ اول خلیج) به اروپا آمدم و چند ماه بعد در نتیجه انشعابی که در حزب صورت گرفت به حزب کمونیست کارگری پیوستم.

شش ماه پس از آمدن به اروپا خانواده ام پسرم را آوردند. صحنه ها دراماتیک بود. او دیگر حالا ۹ ساله بود. و پدر و مادر مرا بعنوان پدر و مادر می شناخت. در همان روزهای اول، پس از شوک اینکه فهمید پدر و مادر واقعیش چه کسانی هستند در فرصتی برایم گفت که خودش همه چیز را می دانسته. و گفت که بمحض اینکه در مدرسه خواندن و نوشتن یاد گرفته بود توانسته در یک آلبوم خانوادگی نام پدر و مادرش را بخواند ولی این راز را با خود نگهدارد و حرف نزند. شوک بزرگی بود. او در همین دوره با همین تجربه در زندگی ناگهان پخته شده بود و اگر نشانی از ناراحتی در من می دید با تحکم، با نگاه، با رفتارش یادآوری می کرد که من باید محکم بایستم تا او هم بایستد. همین کار را کردیم. در عین حال فکر می کردم که کشف این راز در کودکی، شاید با همه تلخی اش برای یک بچه، کمک کند که این سال های از دست رفته را سریع تریا بهتر جبران کنیم. اما ساده نبود. هیچ ساده نبود. آنچه بر همه ما گذشته بار سنگینی بوده که سه نسل شانه زیر آن داده بودند تا با اشک و آه و درد، زندان و تبعید، محرومیت فرزند از پدر و مادر و دوری پدر و مادر از فرزند شمع زندگی را در سیاهه حکومت اسلام زنده نگهدارند. و بچه نه ساله مجبور شود که برای پیوستن به پدر و مادر واقعی اش- که دیگر هم باهم زندگی نمی کنند – از کسانی جدا شود که تمام خاطرات کودکیش را با آنها سهیم است. از کسانی جدا شود که راه رفتن اش را، بازی های کودکیش را و زبان بازکردنش را شاهد بوده اند… اما انتخابی در کار نبود. او باید می پذیرفت. همه ما صاحبان این درد باید می پذیرفتیم و مشکلات بعدی را حل می کردیم. و همه اینها با درنظر داشت اینکه تازه به کشوری آمده ایم که زبان و فرهنگ و تاریخش را نمی شناسیم. سال های اول دهه ۹۰ نه فقط بوق جنگ را در خاورمیانه زده بودند، در اروپا هم جنگ بالکان در جریان بود. موج راست به احزاب راسیست و ضد خارجی میدان داده بود. و این برای بچه های مهاجرعلی العموم سخت بود. و البته همچنین برای کسانی مشابه ما که انفصال در رابطه را هم باید در همین شرایط بازسازی می کردیم.

موزیک: نوری – عاشقانه

حل معضلات زندگی با تمرکز بر گذشته صورت نمی گیرد. این را از همان سال های اول با پسرم بسادگی توافق کرده بودیم. پس بر آینده متمرکز می شویم. او در ناملایمات به خودش گفته بود و یاد گرفته بود که هر چه ترا نکشد قوی ترت می کند. و من هم که با گوشت و پوست این را تجربه کرده بودم. پس پیش می رویم. در کنار تلاش ها برای حل مسائلِ رابطه ی از دست رفته، مشغول درس خواندن در دانشگاه شدم. در فعالیت سیاسی در حزب کمونیست کارگری سردبیری نشریه حزب را داشتم و مشاورت کمیته اجرایی وقت حزب. اما از همان ماه های اول فعالیت در این حزب به انتخاب اشتباهم پی برده بودم. و دیگر پس از مدتی باید بین درگیر شدن با آنچه قبول نداشتم و تمرکز برمشکلات زندگی شخصی و رابطه با پسرم یکی را انتخاب می کردم و در انتخاب دومی تردید نکردم. برای درس خواندن در دانشگاه، ادامه تحصیل در رشته مهندسی دیگر مورد نظرم نبود. تاریخ اقتصاد و جامعه شناسی خواندم با این تمایل که وارد کار تحقیق شوم. اما با بحران اقتصادی دهه ۹۰ در سوئد که آغاز تَرک برداشتن جدی دولت رفاه بود، بسیاری از مزایای اجتماعی در سوئد زده شده بود و امکان تامین مالی زندگی با کار تحقیق دانشگاهی در آن سالها هیچ تضمین شده نبود. پرداخت کرایه خانه اما درآمد تضمین شده می خواست. پس درادامه آنچه خوانده بودم مشغول کتابداری اساسا در دانشگاه شدم.

در تبعید، شناخت جامعه تازه بخصوص وقتی که پای بچه در میان باشد بسیار مهم است. در فضایی که مدام خارجی بودن و «دیگری» بودنت را یا برخت می کشند و یا حس می کنی؛ باید نقطه اتکاهای مهمی داشته باشی تا از عهده این فشارها برآیی. علیرغم هرچه گذشته بود به نقطه قوت های زندگی مان، به آنچه ما را بقول پسرم قوی تر کرده بود چسبیدیم تا با اتکا به آنها بتوانیم در مقابل نگاه ها و رویکردهای ضد خارجی بایستیم. باز هم توافق کردیم که ما از هر فرهنگی هر چه را که خوبست، مال خود می کنیم. و دیگر نه بدهکار خارجی ستیزانِ جامعه میزبان می شویم و نه محتاج پذیرش هر چیزی از فرهنگ خودی که مولفه های غیر قابل قبولش اصلا کم نیست. روزی که پسرم آمد و توضیح داد که در مدرسه در انشایی راجع به وقایع بچگی اش نوشته هم خوشحال شدم و هم ناراحت. ناراحتی نابجای من از این بود که مبادا رجعت به این گذشته بار منفی ای داشته باشد. و چیزی نگذشت که دوباره آمد و از دوست شیلیایی اش گفت که در دوره زندانی بودن پدرو مادرش، نزد پدربزرگ و مادربزرگش بوده است. او داشت بشیوه ای مثبت تاریخ خود را می ساخت.

زندگی ایدآل نمی دانم چیست ولی برای من و بسیاری درنسل من که از حق مادر بودن و پدر بودن بدلیل مبارزه شان علیه سیستم سرکوب و جنایت حکومت اسلامی محروم شدند همینکه توانستی چرخ زندگی را بچرخانی و بچه ای با این تاریخ را، به مسیری هدایت کنی که برای آینده اش مناسب است دیگر می توان با خیال آسوده گفت سخت گذشت، ولی گذشت. دیگر بعد از اتمام تحصیلات پسرم، زندگی با پارتنرش و بچه دار شدنش فکر می کردم همه چیز خوبست…. ولی هیچ کس، هیچوقت به شما تضمین نمی دهد که اگر این و آن تندپیچ را گذراندی دیگر راه صاف صاف است. هیچکس به شما وعده نمی دهد که اگر این معضل و آن مصیبت را گذراندی دیگر در سراشیب خوشبختی افتاده ای بی آنکه حالا لازم باشد بر مفهوم خوشبختی مکث کنیم. چهار سال پیش بدنبال یک آنژین ساده، پسرم با تب و لرز شدید راهی بیمارستان شد. در بیمارستان ناگهان می شنیدم که هر چه دکتر و پرستار آن دور و بر پیدا می شوند از مریضی حرف می زنند که حالش خیلی بد است و وقتی به من می رسند نگاه دلسوزانه شان آتش به جانم می اندازد. عفونتی خطرناک ناشی از یک باکتری کشنده. سه روز در بیمارستان بودم، احساس می کردم آنچنان خشکیدم که یک قطره اشک برای ریختن نداشتم. من یاد گرفته ام که در میدان جنگ چارچشم پهنه جنگ را ببینم و نه هیچ چیز دیگر. حالا اما نه میدان را می شناختم، نه تفنگ بدست این جنگ بودم، نه اصولا می توانستم و می خواستم به جنگ مرگ و زندگی در کنار دستم فکر کنم. کنار تختش روزهایی که زیر دستگاه تنفس بود و بیهوش، با گرفتن دست هایش و تلاش برای انتقال فکر و احساسم به او انگار التماس می کردم که باید بیدار شوی و همان باشی که قرار بود باشی. دیگر نه برای من، برای پسرک کوچکت که فکر می کند غیبت ات بدلیل کار است.

روزهای بسیارسختی بود. انگار فقط برای یادآوری شکنندگی زندگی و ادامه چالش های بی پایانش. ایرج با مراقبت و توجه خوب پزشکان و البته همچنین بدلیل جوانی و قدرت فیزیکیش بهبود یافت و خطر رفع شد. ترانه ای می شنویم از باب مارلی که از خوانندگان مورد علاقه اوست.

Music: Bob Marly – War

زندگی در تبعید درک مرا از جامعه سرمایه داری بسیار عمیق تر کرده است. درجوامع پیشرفته تر سرمایه داری توضیح علل مشکلات اجتماعی را دیگر نمی توان به گردن فلان بخش کم توسعه یافته سرمایه داری و فلان فرهنگ و فلان مذهب…. انداخت. در همه چیز خط ونشان مناسبات موجود و ارزش های آن را می بینی. برای من هم، مثل بسیاری از هم طبقه ای هایم مبارزه جزیی از زندگی بوده است، نه چیزی که از سر اتفاق انتخاب کرده ای. و شما اگر منتقد پیگیر جامعه سرمایه داری باشید هر کجا که باشید همین عینک را برچشم دارید. نقد از جهان سرمایه هیچ مرزی نمی شناسد و این مرزها نه بر نقد شما از مختصات جامعه، که بر راهکارهای پراتیک تان می تواند تاثیر بگذارد.

من سال هاست فعالیت سازمانی – حزبی نمی کنم. در قیاس با راست جامعه طبعا تاکید چپ بر سازمان و تحزب نقطه قوتی بوده است. اما سال هاست که دیگر چنین نیست. سازمان یا (حزب محوری) آن هم در تبعید طولانی، زمینه انشعاب در انشعاب هایی شده که معلوم نیست ضرورت شان از کجاست. مساله البته پیچیده تر از آنست که با بحثی چند دقیقه ای سرهم بندی شود. اما خارج از برداشت های ما از نحوه فعالیت سازمانی، مقاومت در مقابل حکومت اسلامی با اشکال بسیار متنوع، تا اعماق خانه های مردم رفته است. میزان آگاهی و دانش اجتماعیِ مبارزان امروز در بسیاری زمینه ها بیشتر از نسل ما در آن دوره سال ۵۷ است و در عرصه هایی هم طبعا خام تر. برای تقویت این بستر، بمنظور قدرتمند کردن اعتراض اجتماعی در یک برآمد توده ای گسترده در ایران از هیچ تلاشی دریغ نباید کرد. در حوزه شخصی، برای همنوایی با این حرکت من فرم فعالیت ام را عوض کرده ام، و نه محتوای آن را. دو کتاب در زمینه مسائل جنبش زنان و دانشجویی منتشر کرده ام که هر دو بر متن پلمیک های مهمی در دوره خود بودند و در نتیجه سخنرانی ها و مقالات دیگری هم در توضیح و یا تکمیل شان لازم شد. بعلاوه در عرصه های دیگری هم مقالاتی درهمکاری با نشریات موجود چپ دارم و همچنین چند کار نوشتاری دیگر که در دست تهیه اند. همه اینها در وبلاگ شخصی ام در دسترس هستند.

امروز وقتی به گذشته، نگاه می کنم انگار تاریخ زندگی ام را بسته هایی شکل می دهند که هر کدام به جایی تعلق دارند. متولد شیراز، دوره مدرسه ابتدایی با مردم لردر لرستان، دوره نوجوانی و دبیرستان در آبادان که مردم بومی اش عرب بودند و باقی، مهاجران شهرهای دیگر؛ هفت هشت سال در تهرانِ، هشت سال در کردستان؛ پدر پسرم ترک است، نوه هایم نیمه کُردند و سی سال است که تبعیدیِ ساکن سوئد هستم. رشته پیوند این بسته ها جغرافیا نیست، زبان هم نیست، ملیت هم نیست، این رشته از تارهایی محکم از جنس خود زندگی است. اصالت این تارهای زرینِ زندگی را همیشه قدر دانسته ام.

در این مرور از زندگی، طبعا نام بردن از همه همراهان ممکن نیست. درود می فرستم به آنها که در جایی یا دوره ای از زندگی من تاثیر داشته و یار و یاور بوده اند، چه آنجا که دوستی ای را پاس داشته ایم و چه آنجا که عاشق بوده ام. بویژه قدردانی می کنم از پدر ومادر، برادر و خواهرانم که با زحمات شان در سال های غیاب من در نگهداری از پسرم، شمع امید زندگیم را افروخته نگهداشتند.

موزیک: کیمیا قربانی – بلا چاو

بسیار سپاسگزارم برای همراهی تان. سربلند و پایدار باشید!

آگوست ۲۰۲۰استکهلم

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.

وب‌نوشت روی WordPress.com. قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: