بن بست – فروپاشی- چرخش!

مقدمه

جامعه ایران در معرض یک فروپاشی همه جانبه است. اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و حتی اخلاقی. این را دیگرهمه می دانند. این نیز پذیرفته شده است که کل حکومت که در اعتراضات سال های گذشته مهر باطل خورده، نیاز به یک پوست اندازی جدی دارد. از اینرو مساله اصلی انتخابات 1400 تنها بر سر انتخاب رئیس جمهور و یا دست بالا یافتن یکی از جناح ها نیست. بلکه بر سر استراتژی درازمدت تری برای بقای حکومت اسلامی است. یکدست شدن نسبی اپوزیسیون راست در تبعید در ماه های اخیر هم حکایت از آگاهی به همین واقعیت و جدال های آینده دارد که مساله ریاست جمهوری جز کوچکی از آنست.

علیرغم وجود نارضایتی های شدید اجتماعی، اما هنوز تقابل جامعه با حکومت آرایش منظم، تعریف شده و هدفمندی نیافته است. در سپهر سیاسی ایران خطر طغیان های اجتماعی بسیار مشهود است. طغیان هایی که اگر بر قدرت اجتماعی خود، بر برنامه و استراتژی روشنی برای ساختن جامعه در خدمت مردم کارگر و زحمتکش متمرکز نشود، در این جدال گسترده مستمرا نیروی ذخیره دستجات رنگارنگ طبقه حاکم می شود. چنین نیرویی علیرغم میزان گسترده اعتراضاتش هنوز فاقد یک آلترناتیو تعیین کننده در فضای سیاسی ایران است. و بررسی نیروهای سیاسی طبقه حاکم در اینجا تنها با نیت کمکی است به هموار شدن راه شکل گیری این آلترناتیو. برای ارائه تبیینی از شرایط موجود باید بر دو روند مکث کرد: فروپاشی و بن بست قدرت حاکم، و همچنین آرایش سیاسی جدید در منطقه خاورمیانه.

فروپاشی حکومت

جمهوری اسلامی در آستانه یک فروپاشی است . سران حکومت اسلامی در جناح ها و گرایشات مختلف، نه جز سرکوب راهی برای مهار اعتراضات اجتماعی که مدام بیشتر می شوند دارند؛ و نه توان رودررویی مستقیم و قاطع برای حذف یکدیگر با هدف داشتن حکومتی یکدست و قوی. تلاش برای تقویت موقعیت حکومت از طریق به بازی گرفتن یا درگیرشدن با اپوزیسیون راست خارج کشور هم دیگر کارآیی چندانی ندارد. همه چیز گواه اینست که بن بست حکومت اسلامی در شرایط حاضر بسختی بتواند با نتیجه انتخابات پیش رو حل شود. و علت این مساله در رای آوردن و نیاوردن کاندیداهای مورد نظر جناح ها نیست. مساله اینست که سرنوشت حکومت اسلامی و چند و چون پوست اندازیش بعد از سرکوب آبان 98 بیش از هر زمان دیگری تابعی شده از روندهای جاری در منطقه، و نه پروسه انتخابات و چهره های مطرح جناحی. کارکرد چنین انتخاباتی در شرایط حاضر هموار کردن راه قرار گرفتن جدی در متن این آرایش جدید و بلوک بندی جدید در منطقه است.

رویکرد بخش اصلی حاکمیت به منطقه خاورمیانه و مساُئل آن از چم و خم های بسیاری گذشته ومحتوای آن مستمرا تغییر یافته است: «صدور انقلاب»، «راه قدس از کربلا می گذرد»، عمق استراتژیک، محورمقاومت،….و مستقل از میزان موفقیت در این سیاست ها روشن است که این حکومت بدون داعیه های منطقه ای نمی تواند تداوم یابد. چنین است که مطمئن ترین شکل بقای حکومت دراین ضعیف ترین دوره حیاتش، قرار گرفتن در بستر مجادلات جاری منطقه ای می شود و البته با محتوایی جدید. رویکرد منطقه ای امروز جمهوری اسلامی بتبع موقعیت داخلیش در حقیقت از سر ضعف است. از صدقه سر منجلابی که تنش های بزرگتر جهانی و منطقه ای فراهم کرده اند، حکومت اسلامی می تواند پوست اندازی خود را به این بستر منتقل کند. در سایه توسعه جهان چند قطبی و قدرت های شناخته شده اش که امروز در آستانه خاورمیانه ایستاده اند، می توان مدعی پیروزی برغرب، یا همراهی با غرب شد و شانه به شانه شرق یا غرب ایستاد و روحی دمید به کالبد لاشه ای که در ایران حاکمیت دارد.

موقعیت منطقه ای

خاورمیانه یک بار دیگر در مرکز سیاست جهانی است. و این بار در راستای توسعه یک جهان چند قطبی. اگر چه این پروسه سالهاست آغاز شده اما اوج گیری رقابت و کشمکش میان آمریکا و چین در سال های اخیر و خصوصا از دوره ریاست جمهوری ترامپ، نقش مهمی در تسریع این پروسه داشته است.

در تمام طول تاریخ انکشاف جامعه سرمایه داری و گسترش آن در جهان، مناسبات و معادلات قدرت در خاورمیانه عمدتا در رابطه با قدرت های کلونیالیست و امپریالیست غربی رقم خورده است. دوره دهه 50 تا 80 مسیحی بدلیل مناسبات ناشی از جنگ سرد که باعث حضور و قدرت شوروی در برخی مناطق خاورمیانه هم بود، فقط یک استثناست. در انکشاف سرمایه دارانه این منطقه جابجایی ها و معادلات سیاسی- امنیتی- نظامیِ تعیین کننده عمدتا بر بستر حضور و دخالت مستقیم و غیرمستقیم غرب بوده است. و این پروسه تا همین امروز بدون حمایت الیتی که ارزش ها و اولویتهای غربی را در شکل دادن به ارزش ها و منافع ساختار قدرت منطقه ای سرمشق خود دانسته، امکان پذیر نبود. مستقل از اینکه این الیت متعلق به مناسبات قبیله ای- سلطنتی عربستان سعودی بوده باشد یا بازار تهران، در خانواده های شیوخ منطقه، تکنوکراتها و نظامیان ترک و فارس جا داشته یا اکنون دیگر در بورژوازی نوپای کردستان.

1 – دمکراسی پیروزغربی در گذاشتن خشت های اول نظم نوین جهانی درخاورمیانه پس از ختم جنگ سرد، به همین واقعیت یا داده تاریخی متکی شد. در این پروسه سنت اسلامی ورای تعلقش به سلطنت، بازار و یا مناسبات قبیله ای و …. و همچنین بنیادگرایی یهود یک ستون مهم شکل گیری نظم و نظام خونبار پسا جنگ سردی بودند. نظمی که به چندین و چند جنگ، و از دست رفتن شیرازه جامعه در چند کشور منجر شد. سنت اسلامی در اشکال مختلفش بر متن این شرایط پرچمدار تخریب و کشتار و فرقه گرایی و تشدید رقابت های ارتجاعی در منطقه بود، چه در مخالفت با سیاست های آمریکا و ناتو، چه در موافقت و همکاری با آن. نظم پسا جنگ سرد در عین حال موجب تقویت دولت آپارتاید اسرائیل بعنوان یک پای جنگ طلبی در منطقه هم شد. گسترش مناسبات سرمایه دارانه در منطقه خاورمیانه بدلایل تاریخی در امتداد قدرت گیری و تکوین این جریانات سکتی مذهبی ممکن شده که همواره تقویت خود را مدیون بازی های قدرت در منطقه بوده اند.

2 – بحران ساختاری سال 2008 علاوه بر معضلات جهان سرمایه در حیطه انباشت نئولیبرالی و گلوبالیزاسیون، دو تغییرمهم را محرز کرد. کاهش قدرت آمریکا و رشد آهسته و پیوسته چین که خصوصا درهمین بحران دیگر با عصای دست آمریکا شدن جای تردیدی برای نقش آتی خود نمی گذاشت. تاکید اوباما بر اهمیت رو کردن آمریکا به آسیا و شرق بجای خاورمیانه در حقیقت ناشی از عطف توجه به همین سیر فزاینده توسعه قدرت اقتصادی چین بود. چنین شیفتی طبعا نیازمند اقداماتی برای تضمین منافع آمریکا و ناتو در منطقه بود. این ضمانت تنها با تکیه بر اسرائیل و عربستان سعودی تامین نمیشد. و سیاست خاورمیانه ای آمریکا در این دوره برای گسترش یک پایه قوی تر منطقه ای به نتیجه نرسید. نه در شکل جنگ، نه در شکل توسل به جریانات معتدل تر اسلامی و نه حتی دستجات تروریستی دست ساخته آمریکا و عربستان و شیوخ مرتجع دیگر. شکست این سیاست ها، و همچنین احتمال روکردن آمریکا به مسائل شرق آسیا در حالیکه سیاست های تهاجمی دولت ایران گسترش می یافت، باعث شد که نتانیاهو و شاهزاده های سعودی بنحوی کمیک و آشکار به ذم رهبران امریکا و خط دادن به دمکراسی غربی بنشینند. ترکیه هم با رویاهای دوره عثمانی به تمرین «نه» گفتن به ناتو پرداخت. و ایران هم با گسترش عمق استراتژیک تا دریای مدیترانه، ناسیونالیسم ایرانی را چنان رونق بخشید که سرداران سلطنتی تا همین امروز در مقابلش لنگ انداخته اند! با این حال آمریکا علیرغم ناکارآیی سیاستهای منطقه ایش از بهار عربی غافل نماند و در تایید و حمایت هم پیمانان استراتژیک خود (اسرائیل و عربستان)، هر کشور بهار عرب زده ای را که تمایلی به رویگردانی از غرب و منافع نوکران منطقه ایش نشان داده بود، با شدت سرکوب کرد. در برخی از این کشورها هنوز هم بقایای آن جنگ قربانی می گیرد.

3 – امروز دیگر آشکار است که همپای کاهش قدرت بلامنازع آمریکا، قطب های اقتصادی جدیدی شکل گرفته اند که با رشد بالای توسعه اقتصادی و حتی برنامه هایی برای دور زدن دلار در عرصه تجارت جهانی، بسیاری از معادلات سیاسی را در جهان دستخوش تغییر کرده اند. این قطب های جدید اقتصادی در خاورمیانه هم مشغول یارکشی و هموارکردن راه پیشبرد برنامه هایشان شده اند. گسترش قدرت نظامی روسیه و حضور موثر آن در جنگ سوریه، فیصله دادن به تلاش غرب برای سقوط دولت اسد، اقدام به برگزاری همایش ها و رابطه نظامی روسیه و چین با ایران، گسترش پروژه های عظیم چین در منطقه درهمکاری با ایران و اسراییل و عربستان سعودی، دیگر مسجل کرده است که تداوم حضور غرب (ناتو و آمریکا) با چالش های جدی ای مواجه است. چالشی که طبعا بر مناسبات قدرت های مدعی نقش برتر در منطقه (ایران، ترکیه، عربستان سعودی و اسرائیل) هم تاثیر خواهد گذاشت. ترامپ تلاش کرد با شکل دادن به یک ناتوی عربی و تضمین امکان ادامه حضور موثر آمریکا، راه تمرکز بر آسیا و چین یا در گفتمان او «اول آمریکا»، را تسهیل کند. این پروژه در آن شکل بثمر نرسید ولی جای خود را به «توافق ابراهیم» داد. توافق یا تفاهم ابراهیم که میان اسرائیل و چند کشورعرب بسته شده تنها برای مقابله با تهدیدات امروز ایران در منطقه نیست بلکه اهمیت درازمدت تری دارد. مساله بر سر حفظ منافع غرب با محوریت اسرائیل و عربستان سعودی است در راستای حضور بیشتر چین و روسیه با پادویی حکومت اسلامی.

درهمین دوره کوتاه ریاست جمهوری بایدن، افزایش تنش با روسیه و چین محرز شده است. تنش های دیپلماتیک، تبلیغات رسانه ای و برگزاری چند همایش نظامی از هر دو طرف از جمله در اروپا دیگر روشن کرده که صف آرایی میان شرق و غرب دارد دقایق حساسی را می گذراند. و در این صف آرایی خاورمیانه یکبار دیگر به صحنه جدال هایی تبدیل می شود که منشا آن امتداد مناسبات جهان چند قطبی و هم پیوستگی قدرت های مرتجع منطقه با آنست. خاورمیانه سنتا زمین قدرت غرب بوده و اکنون چین و روسیه با گسترش قدرت اقتصادی و نظامی فزاینده خود و با گسترش همکاری ها از جمله با ایران دارند فعالانه بر صف بندی جدید آن تاثیر می گذارند. در این مسیر جدید تنش ها و گره گاه های سکتی و فرقه ای قدیم منطقه کماکان می توانند چاشنی جنگ قدرت شوند.

4 – در چارچوب بحث حاضر نکته مهم این است که بورژوازی ایران اعم از حکومتی و غیر حکومتی (داخل و خارج) همگی این مساله را دریافته اند. مجادلات حاضر در درون طبقه حاکم ایران، چه بر سر فساد باشد یا دمکراسی؛ برسر افشاگری پرستوها و حقوق بشر باشد یا لزوم یک دولت اقتدار گرا؛ دنبال سلطنت و مشروطه باشد یا حذف ولایت فقیه؛ منشا نئولیبرالیسم باشد یا «منتقد» آن؛ همگی دارند بر محور این واقعه مهم آرایش می یابند. بعبارت دیگر در روند توسعه جهان چند قطبی و مشخصا جدال میان شرق و غرب، همه طیف های بورژوازی ایران مجبور به یک انتخاب یا بازبینی هستنئد. و در این راستا اگرچه هواخواهان بخش غربی این جدال قدرت، بلحاظ کمّی و سابقه تاریخی دست بالا را دارند؛ اما جریانات حکومتی (شامل بخش هایی از سپاه) که محرک سیاست های منطقه ای و عمق استراتژیک و محور مقاومت … بوده اند هم نسبت به این دسته کارت های برنده مهمی دارند. داستان عمق استراتژیک و سیاست منطقه ای و «میدان» بالاخره جایی باید برای این بخش از طبقه حاکم واقعا منشا یک تحول مهم باشد. اینکه چقدر واقعا این سمتگیری و این سابقه می تواند به حکومت اسلامی در شرایط حاضر یک موقعیت برتر منطقه ای تثبیت شده بدهد البته بهمین سادگی نیست. ولی برای حاکمیت در شرایط امروز بحث بر سر عدم فروپاشی حکومت است. نقش آفرینی در آرایش قدرت جدید منطقه یک راه حی و حاضردر این مسیر است.

انتخاب جبهه و تلاش برای استفاده از فرجه های گفته شده در فوق، مساله ای دیپلماتیک نیست. بحث بر سر آرایش جدیدی است که هم در حیطه اقتصاد و سیاست و پروژه های تجاری است و هم در عرصه نظامی و امنیتی و همگی در یک پرسپکتیو زمانی طولانی. مساله بر سر یارکشی و ساختن بلوک قدرت است که از جمله با جنگ و ناامنی هم سر و کار دارد. رقابت های میان قدرت های امپریالیستی در طول تاریخ با جنگ های خونین از جمله درهمین خاورمیانه مفلوک همراه بوده است. و هیچ تضمینی نیست که جهان چند قطبی ازاین قاعده مستثنی باشد. تهدید جنگی همین امروز موجود است. آپارتاید حکومت اسرائیل و بنیادگرایی یهود، مساله فلسطین، مساله کرد، بنیادگرایی اسلامی (شیعی و سنی)، دستجات مسلح باندسیاهی، مناسبات قبیله ای شیوخ …. همه گره گاه هایی بوده اند که هر کدام بنوعی یا در معرض کشمکش ها و ناآرامی های منطقه بوده اند یا مسبب آن. گسترش مناسبات ناشی از جهان چند قطبی به منطقه تنش ها را نه فقط کاهش نخواهد داد بلکه دوره برزخ، همیشه یک راه ممکن هم به دوزخ دارد.

تغییر گفتمان

دسته های مختلف درون طبقه حاکم جدالی اساسی در پیش رو دارند که در سطح نظری و گفتمانی نیاز به یک شیفت دارد. رویکرد های قدیمی قدس و کربلا، محور مقاومت، قرائت جدیدی از دین، ایران سوریه می شود، حقوق بشر و سکولاریسم و….. هر کدام بدلیلی کارساز نیستند. با اینکه قدرت طلبی حکومت همواره پوششی ایدئولوژیک مذهبی داشته اما رگه اصلی آن تعبیری یا روایتی از ناسیونالیسم بوده است. و همین است که در فضای سیاسی امروز مطلوبیت بیشتری می یابد.

در یک سطح پایه ای تر گفتمان اصلاحات در مقابل انقلاب، مهمترین چالش فکری در درون جامعه ایران بوده که بخش هایی از حکومت اسلامی در جدال های درونی خود برای پیشبرد راهکارهایشان اتخاذ کردند. نیاز به خلاصی از اختاپوس حکومت اسلامی هم بخش بزرگی از جامعه که خود را ناتوان از خلاصی یکباره از شر این حکومت می دید بزیر این پرچم کشاند. این رویکرد امروز دیگر اصلاح طلب حکومتی و غیر حکومتی، بخش هایی از سلطنت طلبان، اکثریت فدایی و حتی بخش هایی از جناح اصول گرای حکومت را هم زیر پوشش می گیرد. همگی «کارآیی» های این گفتمان را دریافته اند بی آنکه بتوانند به کوچکترین پیشرفتی در حل معضلات جامعه دست یابند. التزام به اصلاح طلبی و پرهیز از خشونت هنوز کارآیی مهمی دارد و آن هم منع اکثریت جامعه از دست بردن به اعتراضی است که می تواند رادیکال تر از جابجایی های مورد نظر این طیف های درون طبقه حاکم باشد.

گفتمان اصلاح طلبی درون گرا و رو به جامعه است و حتی با مکمل هایی مثل انتقاد به سیاست خارجی حکومت اسلامی هم در تغییرآرایش جاری در منطقه کارآیی ندارد. برعکس، گفتمان ناسیونالیسم می تواند در شرایط حاضر برتری های زیادی داشته باشد. و ناسیونالیسم در اینجا الزاما بمعنای وطن دوستی نیست بلکه موتور محرکه قدرت یابی در یک جنگ قدرت است. همین! تصور اینکه بورژوازی ایران دارد در چالش های فکری اش برای یافتن چارچوب های نظری و فکری در حل معضلات جامعه مفتخر به یک رنسانس فرهنگی و سیاسی می شود، تصوری بیحد باطل است. مساله اینست که نه فقط حکومت اسلامی بلکه بخش های دیگر اپوزیسیون راست هم در یافتن جایی در مناسبات جدید منطقه ای ناسیونالیسم را کارآ تر می بینند. چنین سمتگیری ای برای اغلب اینان الزاما بمعنای کنار زدن اسلام و یا دست کشیدن از این هویت نیست بلکه می تواند تلفیق بروز شده ای از اسلام و ناسیونالیسم باشد با ظاهری بهتر از جمهوری ولایتی. انتخابات 1400 برای هر کدامشان بشکلی قرار است این پیش زمینه را آماده کند.

منشا رونق گفتمان ناسیونالیسم از جمله خود حکومت ایران است. سیاست خارجی این حکومت که پیشتر «فتح قدس از راه کربلا» نامیده می شد، ارتقا یافت به «عمق استراتژیک» و تسلط ایران تا دریای مدیترانه برای اولین بار پس از شاهان هخامنشی. چنین رویکردی از سوی حکومت تا حدودی روی دست ناسیونالیست های پادشاهی بلند شد و درعین حال موجب تقویت این گفتمان در محافل و بخش های درونی بورژوازی ایران. در سال های اخیر رشد این رویکرد نه فقط در داعیه های وطنی جمهوری اسلامی بلکه در مباحث شبه روشنفکرانه فضای ملی مذهبی ایران نیز بازار گرمی داشته است. این ناسیونالیسم ایرانشهری مساله اش نه عدم هم پیمانی با غرب یا شرق (نه شرقی نه غربی) بلکه یافتن نوعی خلوص ایرانی در تلفیق تاریخ و فرهنگ پادشاهی با رگه قابل قبولی از شیعه گری است و البته چند وجبی مدرن تر از نوع دوران صفویه اش! در سطح سیاسی برای طیف هایی از طبقه حاکم تهییج ناسیونالیستی قرار است جایگزین نبود برنامه ای برای بازسازی جامعه شود. با تهییج ناسیونالیستی وادار کردن جامعه به پذیرش فقر و بیکاری بامید اینکه چین و روسیه می شویم، یا لهستان و سوئد …. کار ساده تری است! و برای بخش های دیگر دمیدن بر طبل عمران و نوسازی میهن و تشویق سرمایه ی تولید گرا بجای سرمایه تجاری و بانکی …..که اگر متکی به ناسیونالیسم نباشد چه کند؟ این نوع چرخش های گفتمانی وقتی لازم می شود که قوام یافتن بیش از پیش طبقه حاکم یا حفظ حکومتِ موجود، حیاتی می شود. بر این اساس جرح و تعدیل نهاد حکومت و شاید قربانی کردن امر ولایت فقیه، می تواند بهایی موجه و ناگزیر باشد برای بقای حاکمیت و البته سروری ایران!

در آشفتگی فضای فکری و سیاسی ایران که شاهزاده اش تقلا می کند تکیه دادن بر دست راستی ترین جریانات امپریالیستی را با سرگردانی میان سلطنت و اصلاح طلبی و سوسیال دمکراسی پنهان کند، هیچ جای تعجب نیست که سرداران مدافع فتح قدس از راه کربلا هم ناسیونالیست شوند؛ و یا اصلاح طلب دینی ای هم که در بحبوحه انقلاب افتخارش تسخیر سفارت آمریکا بود، امروز با کلکسیون گرین کارت در جبیبش دنبال ترغیب سران آمریکا به فشار حداکثری به ایران باشد. اگر اینها قرار است منشا تغییری باشند آنوقت باید برخاستن صدای رحمت برروح رضا شاه از درون صفوف مردم معترض هم به خواست بازگشت سلطنت تعبیر شود! بخش زیادی از این اپوزیسیون فاقد هر نوع جدیتی در عرصه سیاست هستند. اما واقعیت اینست که زیر سوال رفتن تمامیت حکومت اسلامی و ارزش های آن خلایی در جامعه بوجود آورده است که در غیاب یک قطب قدرتمند توده ای برای بدست گرفتن اختیار جامعه به هر چیزی می تواند ختم شود. ناسیونالیسم یکی از بسترهای موجود برای پر کردن این خلا است. رویکردی که خصوصا در دوره پسا جنگ سرد منشا جنگ و ویرانی های فراوانی بوده است.

جامعه ایران در مقابل توحش حکومت اسلامی مقاومتی جانانه می کند که اگر چه در سطح و در کف خیابان هنوز فرم سازمان یافته ای ندارد اما در بطن جامعه و در درون جنبش های اعتراضی اجتماعی این بهم پیوستگی در عمق جامعه شکل گرفته است. این بهم پیوستگی برای تبدیل شدن به یک قطب قدرت در جامعه نیازمند جدال درعرصه های مختلفی و از جمله با همین گفتمان هاست. اگر اصلاح طلبی قدرت اعتراض در جامعه را مهار کرد، ناسیونالیسم می تواند این قدرت به بند کشیده شده را در خدمت اهداف ارتجاعی خود رها کند. چهره های شاخص جنبش های اجتماعی در شکستن این فضا می توانند و باید نقشی مهم ایفا کنند.

وضعیت فعلی در جبهه راست

1 – در درون ساختار حاکم جدال های متعددی در جریان است. مسائل این جدال علاوه بر انتخابات 1400 شامل اقلام دیگری مثل برجام، پروژه هسته ای، تحریم، سیاست منطقه ای، فساد، ساختار حکومت و ولایت و مساله جانشینی …. می شود. هسته اصلی اما مربوط به رابطه حکومت با جامعه است. پاسخ جامعه دراعتراضات سال های اخیر نشان داده که چنین حکومتی با ادامه روال قبلی در هر قدم فقط میخی به تابوت خود می زند. بنابراین برای همه دستجات حکومتی مساله بر سر چه باید کرد های اساسی برای حفظ نظام است. و انتخابات در معنای نرمالش بهیچوجه پاسخگوی این نیاز نیست. راه مهمتر برای همه این دستجات اینست که با حفظ «آرامش» در داخل از فرصت های شکل گرفته در راستای تغییرآرایش میان قدرت های جهانی و بازتاب آن در منطقه برای تحکیم قدرت خود سود جویند. این فرصتی است تا موقعیت خود را با کسب نوعی مشروعیت با جلب حمایت آمریکا (قطب غرب) یا شرق (روسیه و چین) تقویت کرد. بخش اصلاح طلب و اعتدالی و…. که عمدتا سمتگیری غربی داشته اند، در شرایط حاضر بی اندازه نگران این هستند که راه مذاکره و توافق و تفاهم با غرب بسته شود و امکان حرکت اصلاحی در جامعه به بن بست برسد. و برای باقی (با محوریت بخش مهمی از سپاه) که سیاست منطقه ای فعالی را در تمام این سالها در دستور داشته، کاهش قدرت آمریکا و همزمان افزایش قدرت چین و روسیه در خاورمیانه تنها تاییدی است بر ضرورت پیشبرد همین سیاست. حالا با داشتن یک کارت برنده، بدست گرفتن پروژه های اقتصادی و نظامی هم آسان تر می شود!

2 – خارج از ساختار حکومت، بخش بزرگی از اپوزیسیون راست در شرایط حاضر که ضعیف ترین دوره حکومت اسلامی است، تلاش برای شکل دادن به یک آلترناتیو را کماکان در راستای سیاست های غرب و جلب حمایت آنان پیش می برند. در این جبهه مردم حتی الامکان از دخالت در سرنوشت جامعه دور نگهداشته می شوند تا اینان بتوانند در هیات ناجی نظام -ملت – وطن با حمایت غرب ظاهر شوند. برای همه این ها مستقل از اصلاح طلب، لیبرال یا سلطنتی بودن شان، مساله بر سر مهار سیاست خارجی حکومت اسلامی خصوصا در رابطه با اسرائیل و آمریکا است. این همان رویکردی است که در تحولات منطقه ای جای آنها را روشن می کند و در سال های اخیر هم زمینه ساز تقویت بندهای ارتباطی میان بخش هایی از اصلاح طلبان دولتی و غیردولتی با سلطنت طلبان بوده است.

اما طیف دیگری هم در خارج از ساختار حکومت هست که آینده خود را در پیوند خوردن با قطب چین- روسیه (مهد سابق «سوسیالیسم») می بیند. اینجا باید از حزب توده و بخش هایی از اکثریت گفت. این جبهه در لحظه حاضر از نظر سیاسی و گفتمانی برخلاف بخش متناظرش در سپاه، ضعیف است ولی نقطه قوتش نسبت به باقی قرار گرفتن در سمتی از جدال است که بشکل پویاتری مشغول گسترش قدرت خود هستند.

نتیجه اینکه تلاش برای یافتن جایی در صف آرایی جدید منطقه و تقویت موقعیت خود در این مسیر برای همه طیف های راست اعم از حکومتی و غیرحکومتی حیاتی است. چه برای شرق زده ها، چه برای غرب زده ها!

***********

جامعه ایران تشنه تغییراتی گسترده و همه جانبه است. و بی ربطی حکومت اسلامی در راس این جامعه بیش از هر زمان دیگری آشکار است. وسعت اعتراضات مردمی و نفی حکومت، لازم ولی بشدت ناکافی است. بازسازی جامعه ای که چنین به چنگ تخریب و فقر و مصیبت گرفتار شده نیازمند داشتن برنامه ای روشن و همه جانبه در همه عرصه های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و زیست محیطی است. اعتراضات و تحرکات موجود برای تبدیل شدن به یک آلترناتیو واقعی در جامعه که ریشه های این مصایب را نشانه بگیرد هنوز نیاز زیادی به صیقل یافتن سیاسی، سازمانی و تدارکاتی دارد. بازسازی جامعه ایران بر مبنای نیازها و مطالبات اکثریت مردم کارگر و زحمتکش نه کار جمهوری اسلامی است و نه اپوزیسیون دست راستی حکومت (در داخل و در تبعید) که چیززیادی بیش از آنکه خود حکومت قول می دهد در چنته ندارند. جنب و جوش درون نیروهای وابسته به طبقه حاکم بسیار زیاد است و در صورت غیاب جنبش عظیم مردمی با آلترناتیوی برای فراتر رفتن از وضع موجود، سرنوشت جامعه باز هم میان این دستجات و حکومت های مستقر تعیین خواهد شد. اینها همگی این وجه مشخصه شرایط فعلی را دریافته اند. رقابت و جدل هایشان برای یافتن سهمی بیشتر در مجادلات جاری است.

همه شواهد، مفروضات و داده های امروز متاسفانه حکم به این می دهد که در صورت عدم تحول مثبت و کارآیی در صفوف مردم کارگر و زحمتکش، بر متن چنین شرایطی در منطقه دست راستی ترین آلترناتیوها- حتی خود حکومت اسلامی با جرح و تعدیلی، بیشترین امکان را برای نقش آفرینی در صحنه آتی سیاست ایران دارند.

برگرفته از نگاه شماره ۳۶

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.

وب‌نوشت روی WordPress.com. قالب Baskerville 2 از Anders Noren.

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: